گنجور

حاشیه‌ها

علیرضا زرین آرا در ‫۴ سال و ۶ ماه قبل، شنبه ۷ اسفند ۱۴۰۰، ساعت ۰۸:۰۸ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۰:

این غزل را چه کسی در آواز ایرانی خوانده است - شما میتوانید غزل شماره 50مولانا را با اجرای آقای علیرضا قربانی و آلیم قاسم اف که در دستگاه نوا و درفستیوال قونیه اجرا شده است از سایت آپارات بصورت تصویری ملاحظه فرمایید. نشانی در زیر آمده است. پیوند به وبگاه بیرونی  

علیرضا زرین آرا در ‫۴ سال و ۶ ماه قبل، شنبه ۷ اسفند ۱۴۰۰، ساعت ۰۷:۵۸ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۱۴:

چه کسی این غزل را بصورت آواز ایرانی خوانده است - این غزل را مرحوم عبدالعلی وزیری همراه پیانوی استاد مرحوم محجوبی در دستگاه ماهور در یکی از برنامه های گلهای جاویدان خوانده اند و از آنجا که در سایت گلها شماره برنامه و غزل یاد شده را نیافتم از طریق حاشیه به اطلاع علاقه مندان میرسانم نشانی در مجموعه سایت خصوصی بصورت لینک در زیر آمده است. لطفا بعد از دسترسی به نشانی مورد GJ 000 که مورد شماره یک میباشد را اجرا و گوش کنید.

پیوند به وبگاه بیرونی

حبیب شاکر در ‫۴ سال و ۶ ماه قبل، شنبه ۷ اسفند ۱۴۰۰، ساعت ۰۶:۳۸ در پاسخ به احمـــدترکمانی دربارهٔ خیام » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۳۴:

سلام امیر خان عزیز

ممنون از نظر لطف شما توصیه شما را حتما بکار می گیرم.

سربلند و پیروز باشید.در پناه حق.عزت عالی مستدام.

احمـــدترکمانی در ‫۴ سال و ۶ ماه قبل، شنبه ۷ اسفند ۱۴۰۰، ساعت ۰۲:۵۸ دربارهٔ خیام » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۳۴:

حبیب شعرهای خوبی میگی

سالها پیش دوست دیگری مانند شما اشعاری اینجا مینوشت اما دیگر ایشان را ندیدیم

تا سر ذوق شعری بیشتر شعراتو بگو روی کاغذ داشته باشی مدام نگاه کن شعرت را

شاید کلمات بهتری به ذهنت رسید و توانستی رباعی بهتری بسرایی یا همان رباعی را دوتا رباعی بسرایی

 

هادی رسولی فر در ‫۴ سال و ۶ ماه قبل، شنبه ۷ اسفند ۱۴۰۰، ساعت ۰۲:۰۸ دربارهٔ خیام » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۴۹:

سلام مدیریت محترم گنجور 

خواهشمند این رباعی رو به شکل صحیح اون تصحیح کنید. 

ابتدای بیت دوم دیدم درست است نه دیدیم. 

صورت اصلی این مصرع  به این شکل است :

دیدم که بر کنگره اش فاخته ای 

این شعر رو خیام از زبان عام نمیگه از زبان خودش برای راهنمایی عام میگه،  صورت جمع در ابتدای بیت اول کاملا اشتباه و نا متقارن است. 

خیام در تمام رباعیات خود ۸ بار از فعل دیدن استفاده کرده که تمام آنها به صورت مفرد است نه جمع 

به عنوان مثال به این مصرع ها توجه کنید : 

پیری دیدم به خانه خماری

***

در پایه چرخ دیدم استاد به پای

***

رندی دیدم نشسته بر خنگ زمین 

***

مرغی دیدم نشسته بر باره طوس 

***

دیدم دو هزار کوزه گویا و خموش

 

امیدوارم که مورد توجه قرار بگیرد 

محمد خانشیر در ‫۴ سال و ۶ ماه قبل، جمعه ۶ اسفند ۱۴۰۰، ساعت ۲۳:۱۸ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۷:

به نظر بنده پیر مغان به جایی گفته میشود که بعضی آدمها بتونن عرض اندام کنن !

یعنی اطلاعات و دانشهایی که از جاهای دیگه copy + paste  میکنن را در محلی برای به رخ کشیدن بر دیگران خود را نمایان و تظاهر بر دانش مطلق و بی نقص بودن خود میکنند ! یعنی دیگه پیر این کار شدن دیگه !

 

همچین الفاظ قلمبه سلمبه هم میرن انتخاب میکنن که تو محل درج هم جاش نمیشه ! 

نکن بابا 

فرق میکروفون با گوشکوب رو نمیدونی !

من عذرخواهی میکنم از بقیه که واقعا خضوع و خشوع و بی ریایی منشا وجودشون هست 

با تقدیم ادب و احترام 

ارادتمند 

م.ح.م.د

احسان چراغی در ‫۴ سال و ۶ ماه قبل، جمعه ۶ اسفند ۱۴۰۰، ساعت ۲۰:۴۷ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۷۲:

بیت پنجم این غزل به بیت دوم غزل ۳۵۳ و بیت چهارم غزل ۳۱۷ مشابه است:

 

باغ بهشت و سایه طوبی و قصر و حور

با خاک کوی دوست برابر نمی‌کنم

 

سایه طوبی و دلجویی حور و لب حوض

به هوای سر کوی تو برفت از یادم

حبیب شاکر در ‫۴ سال و ۶ ماه قبل، جمعه ۶ اسفند ۱۴۰۰، ساعت ۱۶:۰۰ دربارهٔ خیام » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۳۴:

سلام بر یاران

چرخ فلکی که مأمن انسانهاست

هرچند شروع و غایتش ناپیداست

نظمی که در آن هست بما می گوید

کز ناحیه ی ناظم خوب و داناست

تشکر

محمد غافری در ‫۴ سال و ۶ ماه قبل، جمعه ۶ اسفند ۱۴۰۰، ساعت ۱۵:۳۱ در پاسخ به هانیه دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۸۹:

به نظر می رسد که کلمات ترکی هستند. از یک ترک زبان کمک بگیرید.

سید کاظم seyedkazemhashemikhah@gmail.com در ‫۴ سال و ۶ ماه قبل، جمعه ۶ اسفند ۱۴۰۰، ساعت ۱۳:۱۷ دربارهٔ فردوسی » شاهنامه » پادشاهی خسرو پرویز » بخش ۴۰:

سلام تو این مصراع بر آن شخ بی آب ننهاد چنگ کلمه شخ به معنای شاخه درخت هست، وباید متناسب با وزن بیت صامت خ با تاکید و تشدید خوانده شود 

مهرداد تحقق در ‫۴ سال و ۶ ماه قبل، جمعه ۶ اسفند ۱۴۰۰، ساعت ۰۹:۰۴ دربارهٔ عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۷:

به قول عماد خراسانی که میفرماید : 

هر چه کردم که بدانم چه سبب گشت غمش را

نه من و نی دل و نی عقل رسیدیم به جایی 

مینا سهرابی در ‫۴ سال و ۶ ماه قبل، جمعه ۶ اسفند ۱۴۰۰، ساعت ۰۱:۴۵ در پاسخ به مصطفی قباخلو دربارهٔ فردوسی » شاهنامه » ضحاک » بخش ۳ - کابوس ضحاک و پیشبینی موبدان برآمدن فریدون را:

(ضحاک )گفت:که بیش از دو راه ندارید یا باید زنده زنده بردار شوید و یا مقدرات را فاش کنید  

بسودن دار :لمس کردن دار(یکی از ویژگی سبکی خراسانی است که جز پیشین فعل جدا میشد)

حبیب شاکر در ‫۴ سال و ۶ ماه قبل، پنجشنبه ۵ اسفند ۱۴۰۰، ساعت ۲۳:۳۸ دربارهٔ خیام » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۳۳:

سلام بریاران عزیز

در خواب مرا عاقل بیداری گفت

بیدار شو و کم به اجل می شو جفت

بنشان به لبی خنده ،دلی آر بدست

طرحی دگر انداز بغیر از خور و خفت

تشکر

سفید در ‫۴ سال و ۶ ماه قبل، پنجشنبه ۵ اسفند ۱۴۰۰، ساعت ۲۱:۳۴ دربارهٔ فروغی بسطامی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۲۳:

 

فریاد که جز اشک شب و آه سحرگاه

اندر سفر عشق مرا هم سفری نیست...

 

حبیب شاکر در ‫۴ سال و ۶ ماه قبل، پنجشنبه ۵ اسفند ۱۴۰۰، ساعت ۲۰:۴۱ در پاسخ به رضا از کرمان دربارهٔ خیام » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۳۲:

سلام دوست عزیز و گرانقدر آقای کرمانی عزیز.ممنون از ابراز لطف شما .چشم بررسی میکنم.اراذتمندتان هستم .

سایه ی عالی مستدام.روز و روزگار بر شما خوش.

 

قطره بقایی در ‫۴ سال و ۶ ماه قبل، پنجشنبه ۵ اسفند ۱۴۰۰، ساعت ۱۹:۳۷ دربارهٔ بیدل دهلوی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۰۳:

برادر افاعیل وزن را اشتباه نوشتی

وزن چنین است(مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن)

نمیدانم خود غزل چه مشکلات دیگری دارد که بعدا،،،،؟

مهدی رضوان در ‫۴ سال و ۶ ماه قبل، پنجشنبه ۵ اسفند ۱۴۰۰، ساعت ۱۷:۵۸ در پاسخ به امیرحسین مناف زاده دربارهٔ فیض کاشانی » شوق مهدی » غزلیات » شمارهٔ ۳:

فیض فقط پیرو سبک حافظ بوده و تلاش می‌کرده تا با همان نظم اشعار حافظ شعر بسراید. جالبه که خودش در یکی از شعر هایش چنین میگوید:

میان گفته های فیض و نظم حافظ شیراز

نگنجد نسبت دیگر مگر امی و فرزندی

رضا از کرمان در ‫۴ سال و ۶ ماه قبل، پنجشنبه ۵ اسفند ۱۴۰۰، ساعت ۰۹:۴۴ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۶۵۲:

جناب نیشابوری عزیز سلام

   خلاصه برداشت بنده از این غزل حضرت مولانا را مختصرا حضورتان تقدیم میکنم ولی همانگونه که قبلا در پاسخ به جناب فاضلی عرض نمودم در یکی از برنامه‌های گنج حضور استاد شهبازی این غزل را به زیبایی تفسیر نموده اند :

       حضرت مولانا در این غزل سعی  در یاد آوری مساله تسلیم بودن به قضای الهی ومقدرات خداوند دارند  و بابیان اینکه که تفکر وتدبیر کردن ما در امور هرگز همسنگ وهم پایه تقدیرات الهی نیست وبه دلیل پوشیده بودن نهایت امور برما چه بسا بعضی از مسایل که در زندگی روزمره برای هریک از ما پیش می آید بنظر ناخوشایند جلوه کند ولیکن خیر ما در آن نهفته است  وبرعکس آن هم صادق است وخداوند در آیه ۲۱۶ سوره بقره میفرماید: وبسا چیزی را خوش ندارید وآن برای شما بهتر است وبسا چیزی را که دوست دارید و برای شما بدتر است و خدا می‌داند و شما نمی‌دانید، شان نزول این آیه برای دعوت به حکم جهاد  مسلمین بوده پس مهمترین اصل تسلیم محض در قبال اتفاقات  وصبور بودن میباشد، تفکر وتدبیر ما را به حیله کردن شبیه کرده چرا، چون هریک از ما سعی میکنیم که با عقل معاش بهترین گزینه رو در حل مسایل روزانه بکار ببندیم که گاهی این مساله با حکمت ومقدرات تعیین شده برای ما منافات داره (البته این موضوع حمل برجبر نگرده) واین اصل ناظر برمثلی است که میگن العبده یدبر والله یقدر (بنده تدبیر میکند وخداوند تقدیر)  وحضرت حافظ میفرمایند :

بر سر آنم که ننوشم می وگنه نکنم 

اگر موافق تدبیر من شود تقدیر 

      اما همانگونه که عرض کردم  باتحلیل اتفاقات پیش آمده با عقل جزیی ومعاش  ممکنه در مسیری گام برداریم که بتصور خودمون مسیر درستی است در صورتیکه از منظر خرد کل موضوع جور دیگری است  وانتهای اون مسیر وراهی رو که ما فکر میکنیم راست وصحیحه، بیراهه است وبقول معروف ره به ترکستان  میبره. در بیت پنجم ایشان تاکید بر این اصل مهم میکنند که دولت عشق از تمامی دولتها مقتدر تره حتی از قلمرو وفرمانروایی  ملک الموت،  وآدمی با عشق ورزی وتسلیم  محض بودن جاودانه میشه  ودر بیت بعد یاد آور این نکته میشه که خرد تو در تقابل با عشقه  وکام‌ورزی  ومیل وهوایی که خرد در تو ایجاد میکنه بعضا در تقابل با عشقه واین خرد ورزی مذمونه 

           مساله قابل تامل دیگه که اینجا مطرحه اشاره به رفتار بازهای شکاری سلطانی است که اگرچه به دنبال شکار میرن ولی فقط از دست سلطان  خوراک میخورن وتوسط صدای طبل برمیگردن به  روی دست شاه میشینن وشکاری رو که گرفتن رها میکنن وقوت خود رو فقط از دست شاه میخورن  منظور اینه که اکتساب شما از لذایذ دنیوی نباید شما را فریب بده چون یک روز اجل ما فرا میرسه وما باید به سوی خدای خودمون رجوع کنیم  وهرچه کسب کردی باید رها کنی پس در زندگی تمرین کن وبه این دنیای فانی دل نبند،ویقین کن که خداوند از تمام نوع بشر به مخلوق خودش وفادارتره. 

    نکته جالب دیگه اینه که ما بجای تسلیم شدن وتن دادن به مقدرات الهی  گاها دنبال راههای فرعی وچاره واستمداد طلبی از دیگران هستیم وفراموش میکنیم که نوع بشر هم، مشابه ما درگیر تدبیرات هستن ویک نفر که خودش در بند منیت اسیره که نمیتونه ناجی دیگری بشه  وشیخ بایزید میفرماید: استغاثه الخلق بالخلق کاستغاثه المسجون بالمسجون یعنی فریاد خواهی بنده بر بنده  یا مخلوق بر مخلوق مثل فریاد خواستن زندانی از زندانی است  ، معنای دوبیت آخر را اینگونه میشه گفت که معمولا وقتی غریبه‌ایی به یک آبادی یا منزلی نزدیک میشه سگان نگهبان آن کوی با پارس کردن سعی در ترساندن ومتواری کردن فرد دارند در اینجا رضایتمندی در قبال اتفاقات وتسلیم بودن به یک کوی وآبادی و بلاهایی که سر راه سالک حق  در مقام رضا وتسلیم حادث میشه به سگان آن کوی   تشبیه شده است که  پارس این سگان افراد بزدل ورهروان کاهل  را از راه وادامه  مسیر باز میداره  (مخنث یعنی خنثی کسی که قوه رجولیت نداشته باشد) ولی  آنکه عاشقانه دل در راه تسلیم  بسته و مسیررضای الهی گام بر‌میداره هرگز با چند مشکل وسختی سر راه پا پس نخواهد کشید .

    انشاالله که  این نوشتار برایت مفید باشه  شاد وخرم باشی.

 

برگ بی برگی در ‫۴ سال و ۶ ماه قبل، پنجشنبه ۵ اسفند ۱۴۰۰، ساعت ۰۵:۴۶ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۸۳:

چندان که گفتم غم با طبیبان 

درمان نکردند مسکین ، غریبان 

 غم در اینجا غمی نیست جز غمِ عشقِ انسان برای وصل به معشوقِ ازل یا اصلِ خود که بیماریِ عاشق را در پی داشته و لزومِ مراجعه به طبیب را اجتناب‌ناپذیر  میکند،  حافظ می‌فرماید اما جنسِ طبیبی که انسانِ عاشق باید به او مراجعه کند متفاوت از طبیبان معمولی ست چنانچه بیماری نیز گونه ای دیگر از بیماری هاست و هرچقدر هم  که عاشق غم و بیماری خود را برای طبیبان حاذق که بیماری های جسمی را تشخیص داده و درمان میکنند بیان کند نتیجه ای نخواهد گرفت زیرا که بیماری، بیماری عشق است، مولانا  نیز میفرماید؛

علتِ عاشق ز علتها جداست    عشق اسطرلابِ اسرارِ خداست 

پس حال که علت و بیماریِ عشق سوایِ سایر بیماری هاست انسانِ عاشق برای درمان باید طبیبی را جستجو کند که از غریبان نباشد یعنی خود از جنسِ عشق بوده و غمِ فراق از معشوق را با تمام وجود لمس و درک کرده باشد و طبیبانی اینچنین کسانی نیستند جز طبیبانِ الهی و بزرگانی مانند حافظ، مولانا، عطار، فردوسی و سایر بزرگان و تنها آنانند که قادر به درمانِ عاشقِ مسکین و بینوا هستند، فقرِ عاشق از نوعِ مادی نیست و منظور، انسانِ عاشقی ست که به تمامِ معنا خود را نیازمندِ بازگشت به اصلِ خداییِ خود که همان معشوقِ الست است  می بیند، پس  درمان دیگری نیز  برای او وجود ندارد .

آن گُل که هر دم در دستِ بادی ست 

گو  شرم  بادش از عندلیبان 

اما چرا درمانِ انسانِ عاشق به درازا کشیده و با وجود اینهمه نسخه و دارو هایی  که چنان طبیبان بزرگی برای درمانش تجویز کرده اند بهبودی حاصل نشده ، حافظ میفرماید  بدلیل اینکه آن گل، یا انسان عاشق هر دَم و هر لحظه در دستِ بادی از این سوی به آن سو  رفته و بادِ فکرهای برآمده از ذهن لحظه ای به او امان نمی دهد  تا  به گوشِ جان  به نسخهٔ طبیب توجه و  برای درمانِ خود با او  همکاری کنند، پس شرم بر او از عندلیبان یا همان طبیبانِ الهی که پس از درمانِ خود و وصال به معشوق با آن همتِ بلندِ خود در صددِ درمانِ سایرِ عشاق برآمده و عمرِ خود را صرفِ چنین امرِ مهمی یعنی کمک به دیگران برایِ بازگشت به اصلِشان کرده اند آنهم بدونِ هرگونه چشمداشت پاداش و یا حق ویزیت ، حافظ در غزلی دیگر میفرماید  : 

صد هزاران گل شکفت و بانگ مرغی بر نخاست 

عندلیبان  را چه پیش آمد ، هزاران را چه شد ؟

اما انسانها و مسکین غریبان می آیند و میروند و اندکی از آنها که غمِ عشق را درک کرده و بیماری خود را احساس می کنند نیز  یا به طبیب  مراجعه  نمی کنند و یا اگر هم مراجعه  کنند با تمام وجود به دستوراتِ وی عمل نمی کنند تا درمان شده و به وصال معشوق  برسند، واقعأ جای شرمساری از عندلیبانی مانند حافظ و سایر بزرگان وجود دارد و ما در مواجهه با آنان بدون شک سر بزیر و شرمنده خواهیم  بود .

یا رب امان ده تا باز بیند 

چشم محبان روی حبیبان 

گُلی که در دست باد است از خود اختیار ی نداشته و عاشقِ بینوا نیز امروز  به این باور گرایش دارد و روزی به مکتب و باوری دیگر ، یک روز برای دریافتِ حقیقت نیچه و دکارت و هگل و هایدگر می خواند و فردا کتابهای فلسفی دیگر و در این فکرها گم شده، عمر و فرصت را از دست میدهد پس حافظ از خداوند میخواهد تا به این گلِ عاشق و محب امان و فرصت بیشتری عنایت کند تا در این عمر کوتاه باز دوباره چشمانش به جمال حبیب روشن شود، آوردن واژه باز در اینجا به این معنی ست که انسان پیش از ورود به این جهان رویِ حبیب و معشوقِ حقیقیِ خود را دیده است،  یعنی  از جنس خداوند است و در این جهانِ ماده نیز در حالیکه در جسمِ خود بسر می برد راهی جز بازگشت به اصلش را نداشته و درمانش نیز  همین است که بار دیگر روی محبوب را ببیند و به او زنده شود .

دُرجِ محبت بر مُهرِ خود نیست 

یا رب مبادا کام رقیبان 

در ادامهٔ  بیتِ  قبل  می‌فرماید آن بارِ اول که انسان رویِ حضرت دوست را دید در پیمان موسوم به الست تایید کرد که او نیز از همان جنس است و این عشق را در صندوقچهٔ دل قرار داده، با مُهر و موم  متعهد شد که هیچ اله و معشوقِ دیگری را درونِ دل یا مرکزِ خود قرار ندهد، اما با حضورِ انسان در این جهانِ مادی پس از گذشتِ مدتی کوتاه ما با نگاهی به مرکز خود می بینیم که مُهرِ این صندوقچه شکسته شده و چیزهای مادی و ذهنیِ بسیار زیادی را در آن قرار داده ایم و از آن محبت و عشقِ اولیه نیز خبری نیست، پس حافظ دست به دعا برداشته و از خداوند میخواهد علاوه بر دادنِ زمانِ بیشتر به انسان برای وفای به عهد بمنظور بازگشت به اصل خدایی خود، در این باره با لطف خود به او کمک کند تا مبادا رقیبان به کام دل خود رسیده و در خرابکاری و اخلال در امر بازگشتِ انسان به خداوند موفق شوند. رقیب همان خویشتنِ تنیده شدهٔ انسان است که در  همه چیزهای برآمده از ذهن انسان تبلور یافته و گاه در قالبِ چیزهای مادی مانند پول و ثروت  و گاه در قالب اعتبار ، شهرت ، مقام ، اعتقادات مذهبی و غیر مذهبی و بیشتر اوقات با مجموعهٔ آنها به درونِ صندوقچه یا مرکز انسان رخنه و جا خوش کرده اند، و انسان با توهم دریافت خوشبختی از آن چیزها، بطور کلی آن میثاق و همچنین معشوق ازلی را فراموش میکند ، موفقیت این رقیب یا  خود کاذب یا نفس انسان در این است که تا پایانِ عمرِ انسان در این جهان، حاکمِ مطلقِ این صندوقچه باقی مانده و انسان با دردهای ناشی از آن چیزهای جسمی و ذهنی از این جهان برود .

ای منعم آخر بر خوان جودت 

تا چند باشیم از بی نصیبان 

حافظ میفرماید اما جود و کرمِ حضرت دوست  بینهایت است و او که منعم است نعمتهای خود را بر انسان تمام کرد و با ظهورِ بزرگانی همچون مولانا، عطار، فردوسی، حافظ و دیگر بزرگان آنچنان خوانِ نعمتی را با صدها هزار بیت و غزل گسترده است که هر بیتِ آن میتواند انسانی را متحول کرده و زمینه ساز تبدیل و زنده شدنش به خداوند یا زندگی باشد، اما انسان که بسیار کاهل و ناسپاس است تا به کی باید از این خوان گسترده بی نصیب و بی بهره  بماند ؟

حافظ نگشتی شیدای گیتی 

گر می شنیدی پندِ ادیبان 

حافظ خود را مثال می زند و پاسخ این سوال اساسی را داده میفرماید اگر انسان پندِ این ادیبان و بزرگان ادب را می شنید و بر سرِ این سفره و خوانِ گسترده که ذکرِ آن رفت نشسته و از آن نصیب و بهره می برد که فریبِ ذهنِ خود را نخورده و  شیدا و عاشق گیتی و جهان ماده نمی شد. یعنی تنها راهِ معالجه و نجات، گوشِ جان سپردن به آموزه هایِ این بزرگان که عندلیبان و طبیبانِ الهی هستند  می باشد و طبابت های دیگر از جمله نُسَخِ فلاسفه و سایرِ نِهله ها که خود مسکین و غریب هستند به هیچ وجه کارساز نبوده، تاثیری در بهبودی حال انسان ندارند .

 

رضا از کرمان در ‫۴ سال و ۶ ماه قبل، پنجشنبه ۵ اسفند ۱۴۰۰، ساعت ۰۱:۲۴ دربارهٔ خیام » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۳۲:

اقای شاکر سلام

فکر میکنم اگه مصرع سوم بفرمایید  (در ابهام بود  ) روانتر میشه خوانش رباعی البته پیشنهاد بنده است   ( بود  # با ضمه ب وفتحه و)

نفست گرم شاد وخرم باشی

۱
۱۵۷۹
۱۵۸۰
۱۵۸۱
۱۵۸۲
۱۵۸۳
۵۸۱۰