محمد حسن ارجمندی در ۴ سال و ۵ ماه قبل، جمعه ۵ فروردین ۱۴۰۱، ساعت ۱۱:۳۴ دربارهٔ هجویری » کشف المحجوب » باب الفقر » بخش ۱ - باب الفقر:
«لِلفَقراءِ الّذینَ أُحصِرُوا فی سبیلِ اللّهِ لایَسْتطیعونَ ضَرْباً فی الارضِ یحسَبُهُم الجاهِلُ اغنیاءَ مِنَ التَّعفّفِ (۲۷۳/البقره)»[ [این صدقات] برای آن [دسته از] نیازمندانی است که در راه خدا فروماندهاند، و نمیتوانند [برای تأمین هزینه زندگی] در زمین سفر کنند. از شدّت خویشتنداری، فرد بیاطلاع، آنان را توانگر میپندارد.(تعفف=خویشتنداری] ونیز گفت: «ضَرَبَ اللّهُ مَثَلاً عبداً مملوکاً لایقدِرُ عَلی شَیْءٍ(۷۵/النحل).»[ خدا مثلی زده (بشنوید): آیا بنده مملوکی که قادر بر هیچ چیز (حتی بر نفس خود) نیست] ونیز گفت: «تَتَجافی جُنُوبُهُم عَنِ الْمَضاجِعِ یَدْعُونَ ربَّهُم خَوْفاً و طَمَعاً (۱۶/السّجده).[ (شبها) پهلو از بستر خواب تهی کنند و با بیم و امید (و ناله اشتیاق در نماز شب) خدای خود را بخوانند و آنچه روزی آنها کردهایم (به مسکینان) انفاق کنند.]
محسن جهان در ۴ سال و ۵ ماه قبل، جمعه ۵ فروردین ۱۴۰۱، ساعت ۱۱:۲۴ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۶۸۵:
قدر شناسی و ستایش خداوند باریتعالی در ایام عید از زبان مولانا.
مسعود عباسی در ۴ سال و ۵ ماه قبل، جمعه ۵ فروردین ۱۴۰۱، ساعت ۱۰:۵۲ در پاسخ به برگ بی برگی دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۴:
سلام مجدد.
سپاسگزارم.
ممنون می شوم اگر در تلگرام اکانت دارید به این آی دی پیام دهید: @My20Masoud
برگ بی برگی در ۴ سال و ۵ ماه قبل، جمعه ۵ فروردین ۱۴۰۱، ساعت ۰۷:۱۰ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۱:
اگرچه باده فرحبخش و باد گل بیز است
به بانگ چنگ مخور می که محتسب تیز است
فرحبخش به معنی شادی آفرین آمده است و گل بیز یا گُل افشان، کنایه از حضورِ معشوق وپراکنده شدنِ عطر و بویِ او است، سعدی بزرگ نیز در غزلی زیبا سروده است که :
ور به خلوت با دلارامت میسر می شود
در سرایت خود گُل افشان است، سبزی گو مَروی
ای نسیمِ کویِ معشوق این چه بادِ خُرَّم است؟
تا کجا بودی که جانم تاز می گردد به بوی
پس حافظ با خلقِ تناسبِ باده و باد می فرماید اگر چه باده ( در اینجا شرابِ عشق ) فرحبخش و نشاط آور است بویژه وقتی بادِ صبا گُل بیز شده و عطرِ معشوق را در چنین مجلسی با خود می آورد، اما تو مِی را با چنگ مخور، زیرا که محتسب تیز است و از عیشی که برپا کرده ای باخبر شده و گرفتارت می کند. حافظ در ابیاتِ بسیار ی توصیه می کند که بی آوایِ چنگ مِی ننوشید از جمله در این مصراع که می فرماید: " قدح مگیر چو حافظ مگر به ناله ی چنگ"، پس عکسِ این نصیحت در اینجا می تواند بیانگرِ نهایتِ دقت در باده نوشیِ پنهانی باشد چنانکه دیگر ابیاتِ متنِ غزل نیز مؤیدِ این مطلبِ مهم است.
صراحی ای و حریفی گرت به چنگ افتد
به عقل نوش که ایام فتنه انگیز است
صراحی در اینجا به معنی همان شراب است و حریف به معنی همراه و یارِ هم پیاله ، پسحافظ خطاب به عاشقانِ باده نوش می فرماید اگر شرایط چنین بزمی فراهم شد، با عقل و درایت به این کار بپرداز زیرا که ایام یا روزگار فتنه انگیز است، یعنی عقل حکم می کند که انسان پنهانی به باده نوشی بپردازد وگرنه باد و صدای چنگ که زیرِ فرمانِ زمانه یا فلک است رازِ باده نوشانِ عشق را فاش می کند.
در آستین مرقع پیاله پنهان کن
که همچو چشم صراحی زمانه خون ریز است
این بیت نیز تکمیل کننده بیت پیشین است ، پیاله نماد سنجش میزان شراب دریافتی سالک است و لباس مرقع کنایه از فقر و تهیدستی، پسحافظ میفرماید سالک با کسب معرفتی نسبی مجاز به اظهار فضل نبوده و بهتر است پیاله سنجش معرفت کسب نموده را در آستین لباس فقر پنهان کند ، یعنی با سکوت خود را نسبت به دانش معنویِ کسب شده بی اطلاع نشان دهد اما آمادگی این را داشته باشد تا در مواقع ضروری، از آن استفاده نموده، رفتار و گفتار خود را بر مبنای آن شرابِ پنهان شده تنظیم کند. در مصرع دوم احتمالن لوله ی تُنگِ شراب به چشمِ صراحی تشبیه شده است که شرابِ به رنگِ خون را از آن در پیاله می ریزند و حافظ آن را به زمانه تعمیم می دهدکه او نیز خون ریز است، خون در فرهنگ عارفانه غالبن نمادِ درد است و با توجه به مصراعِ و همچنین بیتِ پیشین این معنا را می رساند که آشکار نوشیدنِ شرابِ عشق با همراهیِ چنگ موجب می شود محتسب که من های ذهنی را نمایندگی می کند آگاه شده و او را تعزیر کند، و درواقع این زمانه است که بر رونده ی راهِ عاشقی درد وارد می کند. حافظ بسیار در باره ی پنهانی نوشیدنِ شراب یا کار معنوی با ما سخن گفته است و از جمله در ابیاتی از غزلِ ۲۰۰ :
دانی که چنگ و عود چه تقریر می کنند پنهان خورید باده که تعزیر میکنند
ناموسِ عشق و رونقِ عشاق می برند عیبِ جوان و سرزنشِ پیر می کنند
به آب دیده بشوییم خرقه ها از می
که موسم ورع و روزگار پرهیز است
مِی آلود شدنِ خرقه کنایه از نوشیدنِ شراب و طلبِ عیشِ خوش از خرقه ی باورها و اعتقادات است اما وقتی حافظ جمع آورده و خرقه ها می گوید مراد فقط خرقه ی باورها نیست، بلکه خرقه های دانش و اعتبارات دنیوی یا خرقه های ثروت و شهرت یا مقام را نیز شامل می شود که چون انسان از آن ها قصدِ نوشیدنِ شراب دارد ، خرقه ی مربوطه مِی آلود می گردد، که به باورِ حافظ تنها راهِ زدودنِ آثارِ این باده نوشی از خرقه ها گریه و اشکِ ندامت است، به این ترتیب اگر سالکی قصدِ نوشیدنِ شراب از خرقه ی سلوکِ معنویِ خود را ندارد لزومی هم برای نوشیدنِ مِی با بانگِ چنگ و سر وصدا و در حقیقت عرضه ی خود به دیگران نمی بیند تا از محتسب های زمانه حذر کرده باشد، در مصراع دوم ورع به معنای دوری جُستن است و حافظ به سالکان طریقت توصیه می کند که با دردِ عشقی که دارند بسوزند و بسازند و آنچنان بگریند که آبِ دیدگان رنگِ مِی را از خرقه شان بشوید و گواهی بر باده نوشیِ رونده ی راهِ عاشقی نباشد، زیرا که موسم و فصلِ دوری جستن از محتسب ها ست و روزگار روزگاری ست که باید پرهیز کرد، پرهیز در اینجا با ایهامی که دارد هم پرهیز از محتسب ها را به ذهن متبادر می کند و هم بیانگرِ آن است که زمانه خرقه ی زهد و پرهیزِ ریاکارانه بر تن کردن را می پسندد و نه باده ی عشق نوشیدن را.
مجوی عیش خوش از دور باژگون سپهر
که صافِ این سر خم جمله دردی آمیز است
نصیحتِ دیگرِ حافظ به روندگانِ راهِ عاشقی این است که از دور یا چرخِ فلک و آسمانی که باژگونه کار است عیشِ خوش را طلب و جستجو نکنند، در ظاهر سخنی ست پارادوکسیکال زیرا مگر می شود عیش ناخوش باشد، بله قطعاََ وقتی رونده ی راه با نوایِ چنگ باده نوشی کند و محتسب ها خبر یابند با انواعِ ملامت و خون و دردها و نمکی که بر زخمِ او می زنند عیشِ خوش او را ناخوش می کنند، و این امر اجتناب ناپذیر است زیرا سرانجام رازِ هر عاشقی فاش می گردد، پس عاشقان و روندگانِ راه در هر صورت عیشِ خوش از چرخِ وارونه کار طلب نکنند همانطور که هرچیزِ دیگری هم از این دور بجویی عکسِ آن را به تو می دهد. در مصراع دوم در سرِ خُم شرابِ صاف وجود دارد و در تهِ خُم دُرد است که ته نشین شده است، علی الاصول سرِ خم و شرابِ صاف باید موجبِ عیشِ خوش گردد اما چرخِ وارونه کار را ببین که اگر سرِ خُم را هم بنوشی جملگی دُرد آمیز است و موجب وارد شدنِ درد بر تو می گردد. معنای نهفته ی دیگر بیت این است که اگر گمان می کنی با نوشیدنِ شرابِ عشق به راحتی و عیشِ خوش می رسی در اشتباه هستی و علاوه بر دردِ عشق از دیگر دردهایی که زمانه ی خون ریز بر تو وارد می کند از جمله ملامت و تعزیرِ محتسب ها نیز در امان نخواهی بود. در بیتِ بعد حافظ مثال می زند:
سپهر بر شده پرویزنی ست خون افشان
که ریزه اش سر کسری و تاج پرویز است
سپهرِ بر شده همان آسمان یا دورِ باژگونه کار است و پرویزن یعنی آبکش یا پالاینده، پسحافظ با تشبیه کردنِ سپهر یا روزگار به این پالاینده ای که خون فشان و درد آفرین است می فرماید ریزه یا کمینه اش که از این سپهرِ پالاینده قاعدتاََ نباید عبور کند سرِ کسری و تاجِ خسرو پرویز است، اما تو ببین چنین پادشاهِ به ظاهر نیکبختی نیز نتوانست از پالاینده ی سپهر جانِ سالم بدر برد و سر و تاجِ خود را بر باد داد و بعبارتی سقوط کرد، باید توجه داشت هنگامِ الک کردن یا پالودنِ چیزی مانندِ گندم یا حبوبات در پرویزن آن را به بالا می پاشند تا ناخالصی ها از روزن ها بیرون ریزد و خالص شده های ارزشمند برجا و در پرویزن بماند، پس حافظ بر این باور است که هر چیزِ دنیوی که از آن عیشِ خوش می جوییم حتی اگر تاجِ پادشاهی و مقام باشد و به آن دست یابیم باز هم از سپهر و پرویزنِ خون افشانش جان به در نمی بَرَد و بر انسان درد وار می کند، و همچنین اگر طلبِ عیشِ خوش و آسودگی از کارِ معنوی و باده نوشیِ عاشقانه باشد باز هم نتیجه و عاقبتِ کار همان خواهد بود.
عراق و فارس گرفتی به شعر خوش حافظ
بیا که نوبت بغداد و وقت تبریز است
مراد از عراق در اینجا عراقِ عجم است و حافظ که همواره چند معنی را در سخنِ خود لحاظ می کند ضمنِ عالمگیر شدنِ شعرِ خوشِ خود به این نکته اشاره دارد که روندگانِ راهِ عاشقی سکون ندارد و هر مرحله را پشت سر بگذارد به منزل و مرحله ی بعد می رسد، پس شهرهای ذکر شده همگی نمادین بوده و منظور مکان جغرافیایی آنها نیست ، عراق و فارس نماد جهان مادی هستند و حافظ یا عارف با شناخت و کسب معرفت نسبت به آن ، درپی رسیدن به عالم یکتایی ست که هدف نهایی انسان برای حضور در این جهان است ، عرفای بزرگ دیگری مانند مولانا هم از بغداد و تبریز به عنوان نماد فضای بینهایت یکتایی و عدم در آثار گرانبهای خود بهره برده اند .
احسان چراغی در ۴ سال و ۵ ماه قبل، جمعه ۵ فروردین ۱۴۰۱، ساعت ۰۴:۱۳ دربارهٔ سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۷۶:
هرگز حسد نبردم بر منصبی و مالی
جز بر آنکه دارد با دلبری وصالی
این بیت تکرار بیت پنجم این غزل است
احسان چراغی در ۴ سال و ۵ ماه قبل، جمعه ۵ فروردین ۱۴۰۱، ساعت ۰۴:۱۰ دربارهٔ سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۹۵:
مضمون بیت اول این غزل را سعدی در غزل دیگری آورده:
هرگز حسد نبرده و حسرت نخوردهام
جز بر دو روی یار موافق که در همست
کوروش در ۴ سال و ۵ ماه قبل، جمعه ۵ فروردین ۱۴۰۱، ساعت ۰۱:۴۲ در پاسخ به جمال مبارکی دربارهٔ مولانا » فیه ما فیه » فصل هفتادم - دلدارم گفت کان فلان زنده به چیست؟:
این همه زحمت کشیدی ترجمه کردی خب واضح ترجمه میکردی دیگه دوست عزیزم
اخه اجنحه چیه دیگه
کوروش در ۴ سال و ۵ ماه قبل، جمعه ۵ فروردین ۱۴۰۱، ساعت ۰۱:۳۷ دربارهٔ مولانا » فیه ما فیه » فصل شصت و نهم - فرمود این که میگویند در نفس آدمی شرّی هست:
خط پایانی به نظر اینطوری درسته
تو زشتی مار را مبین
ارغوان در ۴ سال و ۵ ماه قبل، جمعه ۵ فروردین ۱۴۰۱، ساعت ۰۱:۲۶ دربارهٔ سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۶۱۱:
اجرای زیبایی از آقای حمیدرضا فرهنگ از این غزل زیبا در وبسایت آوای جاوید:
https://avayejavid.com/nowruz1401/
H Hj در ۴ سال و ۵ ماه قبل، پنجشنبه ۴ فروردین ۱۴۰۱، ساعت ۲۳:۰۹ دربارهٔ صائب » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۶۴۱:
در بیت ۶
میشود دو شکل خواند که هردو شیوه به شکلی زیاده دارند حرفی را.
حذف" را":
چون افزایش نباشد غیر کاهش حاصلی
چند روزی خویش راچون ماه نو بالیده گیر
حذف "الف"در ابتدای افزایش و خوانش به شیوه ی "فزایش":
چون فزایش را نباشد غیر کاهش حاصلی
چند روزی خویش راچون ماه نو بالیده گیر
در سکوت در ۴ سال و ۵ ماه قبل، پنجشنبه ۴ فروردین ۱۴۰۱، ساعت ۱۹:۱۶ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۷۷:
این غزل را "در سکوت" بشنوید
در سکوت در ۴ سال و ۵ ماه قبل، پنجشنبه ۴ فروردین ۱۴۰۱، ساعت ۱۹:۱۴ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۷۶:
این غزل را "در سکوت" بشنوید
صادق در ۴ سال و ۵ ماه قبل، پنجشنبه ۴ فروردین ۱۴۰۱، ساعت ۱۸:۲۷ دربارهٔ اثیر اخسیکتی » دیوان اشعار » قصاید » شمارهٔ ۲۸ - مدح ابوالبرکات هبة الدین علی طبیب:
عالی
همیرضا در ۴ سال و ۵ ماه قبل، پنجشنبه ۴ فروردین ۱۴۰۱، ساعت ۱۷:۵۷ در پاسخ به رضا از کرمان دربارهٔ سیف فرغانی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۵۱۶:
با سپاس از تذکر جنابعالی، بیت آخر به بیت اول منتقل شد.
حنّان در ۴ سال و ۵ ماه قبل، پنجشنبه ۴ فروردین ۱۴۰۱، ساعت ۱۷:۰۰ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۷۸۸:
سلام و عرض ادب
از مدیر محترم گنجور تقاضا میکنم نظرات دوستان را تا آنجا که به فحاشی نکشیده سانسور نکنند تا از این تضاد آرا شاید نکته خوبی نصیب همه ما بشود. ممنونم
در مورد چند رای فوق شخصاً با آقای یکی و دیگر هیچ موافقم. نباید فراموش کنیم که مولانا هم انسان بوده و قطعا او هم اشتباه داشته (خطا با آدم ابوالبشر شروع شد). در جایجای سخنان مولانا (فیه ما فیه، مثنوی، دیوان شمس) سخنانی هست که نیاموختن علم را تشویق میکند. برای نمونه:
زیرکی بفروش و حیرانی بخر، زیرکی ظن است و حیرانی بصر... و بسیاری نمونههای مشابه.
تا جایی که کسانی همچون دکتر سروش که از مریدان مولانا هستند به این امر اذعان دارند.
اما از طرفی شخصاً فکر میکنم منظور مولانا این نیست که انسان جاهل و احمق گردد بلکه میخواهد بگوید خود را از علمی تهی کنید که شما را از راه سعادت و نجات منحرف میکند. اگر راه سعادتْ ایمان و عمل صالح و حق و صبر است(سوره عصر)، پس علمی که از اینها دور کند عین گمراهی است و جهل از آن علم به بود صد بار.
برای نمونه انسانی را در نظر بگیرید که نجوم آموخته یا فیزیک و ... اما پس از کسب علم ادعا میکند که این جهان هیچ خالقی ندارد و خودبخود به وجود آمده. در حالی که هر انسان بی سوادی میداند که چیزی خودبخود خلق نمیشود بلکه به خالقی نیاز است و به قول نظامی:... در طبع هر داننده ای هست، که با گردنده گردانندهای هست. پس این علم پرده پنداری میگردد بر درک قلبی. یا مثلاً کسی که با تئوری تکامل آشنایی دارد و پدیدار شدن گونهها را نتیجه اتفاق و جهش ژنتیکی و سعی و تلاش جانداران برای بقا میداند و در نتیجه منکر وجود خدای آفریننده میگردد. اینکه تئوریهای علمی بسیاری مسائل را توضیح میدهند کاملاً درست است اما نباید فراموش کرد که چرایی را به ما نمیگویند بلکه چگونگی وقوع پدیدهها را تشریح میکنند. یعنی بیان علت و نه دلیل. برای مثال نه تئوری تکامل(بگذریم از اینکه نقصهای زیادی هم دارد) و نه هیچ نظریه علمی دیگری هرگز نخواهد توانست توضیحی در این باره بدهد که چرا اصلاً رشتههای پروتئینی اولیه تمایل داشتند تکثیر شوند و بر اساس چه اراده ای جانداران گوناگونی یافتند( دقت کنید که بحث بر سر جهش و قانون بقا و ... نیست بلکه بحث از چرایی و دلیل است). پدیدهایی مانند علم، عشق و محبت، هنر، خیرخواهی، غمخواری و ... بر اساس کدام اراده و مشیت ایجاد شدند؟ اگر در این موضوع دقیق شویم میبینم که در هر شاخه علمی دقیقاً همینطور است. یعنی برای مثال اینکه چرا برخورد دو جسم به هم باعث ایجاد حرکت در مولکولهای هوا و تولید طول موج مشخص به خود و ... میشود که در نهایت صوت تولید گردد را ما هرگز نمیدانیم و این نشانهای از عجز ماست. گویی هر علتی برای اینکه به معلولی منجر شود ارادهای برای انجام آن کار دارد. دوستان این نکته را بهتر از بنده میدانند که در علم هرچقدر هم که عمیق شویم و علت و معلول های بسیاری را هم بشناسیم، اما هرگز نمیدانیم که چه امری یا ارادهای علت A را به معلول B و علت B را به معلول C و الخ منتهی میکند. خلاصه، این کمترین فکر میکند کسب علم و دانش از هر نوعی در صورتی که انسان را از راه سعادت بازندارد بسیار ارزشمند است و چه بسا راه سعادت را بر ما هموار تر گرداند. شاید داستان نحوی و کشتیبان مولانا تا حدودی این منظور را برساند.
Omid Farian در ۴ سال و ۵ ماه قبل، پنجشنبه ۴ فروردین ۱۴۰۱، ساعت ۱۵:۳۳ دربارهٔ باباطاهر » دوبیتیها » دوبیتی شمارهٔ ۲۸۸:
معشوق و عاشق و ...اینها چی میگویید....
به وضوح و روشنی گویاست دیگر ،،،،
Omid Farian در ۴ سال و ۵ ماه قبل، پنجشنبه ۴ فروردین ۱۴۰۱، ساعت ۱۵:۳۰ دربارهٔ باباطاهر » دوبیتیها » دوبیتی شمارهٔ ۲۸۸:
منصور حلاج که میدانید .حالا...
هر باغی که از نخلش سر به دار باشد ...باقی را خود میدانی دیگر ....
حمید در ۴ سال و ۵ ماه قبل، پنجشنبه ۴ فروردین ۱۴۰۱، ساعت ۱۵:۱۴ در پاسخ به ناصر از آنکارا دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۳۳۹:
با عرض ادب وسلام جناب ناصر عزیز، بینهایت از لطف شما سپاسگزارم.... حق نگهدارتان.. ارادتمند ، حمید
حنّان در ۴ سال و ۵ ماه قبل، پنجشنبه ۴ فروردین ۱۴۰۱، ساعت ۱۳:۲۹ در پاسخ به شهلا دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۷۸۸:
کاملا درسته
محمد حسن ارجمندی در ۴ سال و ۵ ماه قبل، جمعه ۵ فروردین ۱۴۰۱، ساعت ۱۱:۳۵ دربارهٔ هجویری » کشف المحجوب » باب الفقر » بخش ۱ - باب الفقر: