گنجور

غزل شمارهٔ ۲۲۹

 
حافظ
حافظ » غزلیات
 

بخت از دهان دوست نشانم نمی‌دهد

دولت خبر ز راز نهانم نمی‌دهد

از بهر بوسه‌ای ز لبش جان همی‌دهم

اینم همی‌ستاند و آنم نمی‌دهد

مردم در این فراق و در آن پرده راه نیست

یا هست و پرده دار نشانم نمی‌دهد

زلفش کشید باد صبا چرخ سفله بین

کان جا مجال بادوزانم نمی‌دهد

چندان که بر کنار چو پرگار می‌شدم

دوران چو نقطه ره به میانم نمی‌دهد

شکر به صبر دست دهد عاقبت ولی

بدعهدی زمانه زمانم نمی‌دهد

گفتم روم به خواب و ببینم جمال دوست

حافظ ز آه و ناله امانم نمی‌دهد

 

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف) | شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

شهرام ناظری » غم زیبا » تصنیف راز نهان

سهیل نفیسی » طرح نو » بخت از دهان دوست

برای معرفی آهنگهای دیگری که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال ۱۱ حاشیه برای این شعر نوشته شده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

امین کیخا نوشته:

بوسه به فارسی با بوش به فرانسه بمعنی دهان از یک ریشه است

رسته نوشته:

در پاسخ امین کیخا

اگر مساله ریشه یابی و تطبیق واژه هاست چرا بوسۀ فارسی را با “بسه” از مصدر baiser فرانسه مقایسه نمی کنید که تقریبا مثل هم تلفظ می شوند و تحقیقا در معنا یکی هستند.

امین کیخا نوشته:

با درود به رسته تفسیر شما را میپذیرم ولی کمی ازرمداری کردم ولی درست است شما هم راست میفرمایید و خوشبختم کسی نوشته هایم را به سنجیدگی می خواند

جهانگیر نوشته:

از این صدها صدای گنگ سر در گم دلم تنگه
از این خواننده های سر درون خُم دلم تنگه
از این تک بیت بی احساس آدمهای تکراری
از این اشعار زشت بیخود از مردم دلم تنگه
دلم یک نغمۀ شهناز و سوز ساز میخواهد
دلم یکدم سبکباری چنان پرواز میخواهد
ازین آب یخ بی مزه تهرون دلم تنگه
از این بوی بد دود ته شمرون دلم تنگه
دلم برف سفید رنگ موی زال میخواهد
دلم یک لحظه دیدار رخ با حال میخواهد
برای یک نفس آرامش بی دلهره امشب
دلم از لهجۀ حافظ،غزل، آواز میخواهد.

احمد نوشته:

بسیار زیباست این شعر…
بر غزل خواهم که رقیب رانم مگذاری/ صدباره ترک دیار بر اندیشه دانم مگذاری
گویم که چگونه ادامه دهم به زندگی هرروز / خواهم که دهم به فدای تو جانم مگذاری
به رخصت بوسه بر لبت جان دهم همی / این را همی ستاندی و آنم مگذاری
nilufaraneh.ir

جاوید مدرس (رافض) نوشته:

*****************************************
…………….***********************………..
گفتم روَم به خواب و ببینم ……
حافظ ز آه و ناله امانم نمی‌دهد

خیال دوست: ۲۰ نسخه (۸۰۱، ۸۱۳، ۸۱۸، ۸۲۱، ۸۲۴، ۸۲۵، ۸۳۶ و ۱۳ نسخۀ متأخّر یا بی‌تاریخ) خانلری، عیوضی، نیساری، جلالی نائینی- نورانی وصال، سایه

جمال دوست: ۱۴ نسخه (۸۰۳، ۸۱۹، ۸۲۳، ۸۲۷، ۸۴۳ و ۹ نسخۀ متأخّر یا بی‌تاریخ) قزوینی- غنی، خرمشاهی- جاوید

(مر) وصال دوست: ۱ نسخه (۸۲۲) اشتباه کتابت
جمال یار: ۱ نسخۀ متأخّر (۸۷۴)
جمال او: ۱ نسخۀ بسیار متأخّر (۸۹۸)

۳۸ نسخۀ شناخته شده از قرن نهم هجری از جمله ۱۱ نسخۀ کاملِ کهنِ مورّخ، غزل ۲۲۳ و این بیت از آن را دارند.
*****************************************
*****************************************

محمد نوشته:

شکر به صبر دست دهد عاقبت ولی…….چقدر این مصرع از منظر محتوایی برای من پیچیدست.

عباس بروجردى نوشته:

در بیت سوم مصرع اول بجاى مردم در این فراق گفته شود مردم ز انتظار و در این پرده رَآه نیست و در پیچیدگى بیت شکر به صبر دست دهد که جناب جاوید مدرس را بخود مشغول کرده باید عرض شود که این بیت تداعى میکند شعر گر صبر کنى ز غوره حلوا سازى که همه چیز در سایه صبر و بردبارى درست خواهد شد البته صبر و حوصله همراه با اندیشه کردن
حق یارتان باد

سیدعلی ساقی نوشته:

بخت از دهان دوست نـشـانم نمی‌دهــد

دولت خـبـر ز راز نـهــانــم نـمـی‌دهـــــــد

بخت واقبال بامنِ عاشق سرِسازگاری ندارد،شانس واقبال بامن نیست،”دهانِ دوست” (که درنظرِعاشق سر چشمه ی ِ آب حیات است)ازدسترسِ من خارج است ودولت (بخت واقبال) نیزیاری نمی کندوهیچ نشانی ازآن بی نشان(دهانِ یار)دراختیارِمن نمی گذارد.

دهانِ دوست درادبیاتِ فارسی بعضی وقتها آنقدر کوچک است که به “نقطه” تشبیه می شود:

گفتم به نقطه یِ دهنت خودکه بردراه؟

گفت این حکایتیست که بانکته دان کنند.

اماتشبیهِ دهانِ دوست به “نقطه”به غیرازاینکه استعاره ازتنگی وکوچکیِ دهان می باشد ریشه یِ فلسفی نیز داردبه این صورت که :

“نقطه” سِرِّ سربسته ایست که راهی به میانِ آن نیست اماتمامِ حروفات وکلمات ازنقطه استخراج می گردد.نقطه همان صفر(هیچ )است لیکن تمامِ شماره هاواعداد ازصفر متولّدمی شوند.به ویژه درهنرِخطِ نستعلیق،ذاتِ همه یِ حروف، نقطه هست. حتّا معیار ومیزانِ اندازه یِ کشش وطول وعرضِ حروف بانقطه سنجیده می شود.برایِ مثال اندازه ی الف به تعدادِسه نقطه واندازه یِ کششِ حروفی مانندِ س یا ب وفِ بزرگ به تعدادِ ۷تا۹ وبعضی اوقات تا۱۱ نقطه می باشد.نقطه نمادو مرکزِ وحدت است وکثرت ازنقطه آغازمی شود.درقدیم که صفحاتِ کاغذ یاپوست خط دار نبودند خطّاطان موقعِ نگارشِ یک متن یایک بیت شعر،درابتدایِ خط یک نقطه می گذاشتندوآن نقطه مسیر رامشخص می نمود،نقطه بعنوان شاخص بودوخطّاط برمدارِنقطه حرکت می نمود تامنحرف نگردد،هنوزنیز بسیاری ازخطاطان این کار راانجام می دهند.درپایانِ نوشته نیز نقطه گذاشته می شود زیرا آغازوپایانِ هر نوشته ای نقطه هست.

کعبه که مرکز زمین است شبیهِ یک نقطه یِ سربسته یِ سِرّآمیز است ،کعبه نمادِوحدت وسمبلِ توحیداست.کسی جزپرده دارکه مراقب ونگهبانِ کعبه هست اجازه یِ ورود به درونِ کعبه راندارد.به همین جهت مراقب(رقیب) وپرده دار درادبیاتِ فارسی بیشتر منفی نقشِ منفی دارد:

“رقیب آزارها فرمودوجایِ آشتی نگذاشت.” مصداقِ واقعیِ “پرده دار”-”رقیب” ونگهبانِ دردوره یِ حاضر خاندانِ کثیفِ آلِ سعوداست که باتکیه برزور وزَر،مقامِ والایِ پرده داریِ حریمِ حرمِ کعبه راغصب نموده اند….

گاهی نیزدهانِ دوست آنقدرتنگ و کوچک است که هیچ (صفر) است وقابلِ مشاهده نیست:

هیچ است آن دهان ونبینم ازونشان

موی است آن میان وندانم که آن چه موست.

دراین غزل نیز “دهانِ دوست” استعاره از معمّا ورازی نهانست که دولت واقبالِ شاعر به کشف شدن وگشوده شدنِ گرهِ معمّا هیچ کمکی نمی کند.شاعرِ عاشقِ مانیزبرمدارِ این نقطه یِ سحرآمیز می گردد.

سخنت رمزِدهان گفت وکمرسرِّ میان

وزمیان تیغ به ما آخته ای یعنی چه؟

تازمانی که سخن نگفته بودی ماچنین می پنداشتیم که تودهان نداری،ازکوچکی وتنگی دیده نمی شد.وقتی سخن گفتی تازه رمز واسرارِاینکه تودهان داری یانه؟ برماگشوده شد…..

از بـهر بـوسـه‌ای ز لبش جان همی دهم

ایـنــم هـمـی سـتـانـد و آنـم نمی‌دهــــد

برایِ گرفتنِ یک بوسه از لبش، جانِ خویش را می دهم ، معشوق نیزجانم را می‌گیرد ولی بوسه‌ای به من نمی‌دهد. بدطالعی بین که در راهِ وصالِ معشوق، هستیِ خودرا می‌دهم امّا معشوق هیچ توجهی نمی کندومن ازنعمتِ وصالش محروم هستم.

گویی بدهم کامت وجانت بستانم

ترسم ندهی کامم وجانم بستانی

مردم در این فراق و در آن پرده راه نیست

یـا هست و پـرده دار نـشـانــم نـمی‌دهـد

در این هجران ودوری ازمعشوق و عدم دسترسی به دهانِ دوست ،عمرم به پایان رسید وگویی که هیچ راهیِ بدان سرمنزلِ مقصود(وصالِ یار)وجودندارد ویاچنانچه راهی وجود دارد ،بخت واقبال یاری نمی کند ونشانم نمی دهد.

پرده‌دار :( مراقب،دربان و نگهبانِ سرمنزلِ معشوق)

چوپرده داربه شمشیر می زندهمه را

کسی مقیمِ حریمِ حرم نخواهدماند.

زلفـش کـشـیـد بادِ صبا ، چرخِ سفله بین

کـانـجـا مـجـال بــادِ وزانــم نـمـی‌دهــــــد

باد صبا: (باد سحرگاهی و نسیم دل نوازی که از سمتِ شمال می‌وزدورابط عاشق ومعشوق است)

بادصبابه راحتی به گیسوانِ یار دسترسی داردودرمیانِ آن می پیچدونوازشش می کند. امّا طالعِ بدِمرابنگریدکه حتا به اندازه‌یِ بادِ وزان هم به زلفِ یار دسترسی ندارم. (وزنده‌ وگذران-دراینجاباد معنیِ هیچ وبی ارزش نیزدارد)

چرخِ سفله: روزگارِپست وبدعهد

ببین این روزگارِ پست به من فرصت دسترسی به گیسوی یار را نمی‌دهدجا یی که بادِ صبا دسترسی به زلف یار دارد و محرمِ رازِ اوست .اما حافظ عاشقی نیست که ازشدّتِ فراق ازعشق رویگردان گردددرجایی دیگرمی فرماید:

حافظ ازدولتِ عشقِ توسلیمانی شد

یعنی ازوصل توأش نیست بجز بادبه دست

حافظ همین که عاشق است خودراهمچون حضرتِ سلیمان کامران وکامیاب می پندارد.اما بازبانِ ایهام ِ حافظانه ورندانه درمصرعِ دوم به معشوق یادآوری می کند که گرچه به لطفِ دولتِ عشقِ توسلیمانی شده ام لیکن ازوصلِ توچیزی جزباددردست ندارم.ضمنِ اینکه معنایِ دیگری نیز دردلِ معنایِ اول نهفته وآن اینکه: من مانندِحضرتِ سلیمان که بر اَبر وباد وچرخِ فلک حکمرانی می نمود کامیاب هستم.

گدایِ میکده ام لیک وقتِ مستی بین

که نازبرفلک وحکم برستاره کنم.

چنانچه ملاحظه می گرددتمام غزلیّاتِ حافظ مرتبط بایکدیگرند وارتباطِ معنایی وپیوندِباطنیِ غزلها – بیتها وحتّا مصرع ها،هیچگاه منقطع نمی گردند وبه عبارتی تمامِ سخنانِ حافظ پیرامونِ یک قصّه هست وآن قصّه ای نیست جزقصّه یِ روح بخشِ عشق که لطف وعنایتِ ویژه یِ پروردگارِعالم برآدم است.

جهانیان همه گرمنعِ من کنندازعشق

من آن کنم که خداوندگار فـــرماید

چـنـدانـکه بـر کـنـار چـو پـرگار مـی‌شــدم

دوران چـو نـقـطـه ره بـه میـانم نمی‌دهـد

برایِ درکِ آسانِ معنیِ بیت، ابتدابایدشکلِ پرگار وحرکتِ دَوَرانیِ آن رادرنظرداشت که چگونه دورِ یک نقطه،می چرخدو سرگردان است ولی هرچقدر سرگشته به گِرداگِردِ نقطه می گردد راهی برای واردشدن در درونِ نقطه پیدانمی کند.نقطه اجازه یِ ورودبه درون رابه پرگارنمی دهد.

عاشق نیزهرچقدر که همچون پرگارسعی وتلاش کرده وبه گِرداگِردِنقطه یِ موردِنظر {استعاره از:کعبه یِ منزلِ معشوق - نقطه ی دهانِ معشوق- } گردیده است،حاصلی نداشته ونتوانسته به درونِ نقطه راهی پیداکند.روزگارِبدعهد این اجازه رابه عاشق نداده است.

حالاچرا ازروزگار باواژه یِ “روزگارِ پست” و”چرخِ سفله “یادشده است دربیتِ بعدی پاسخش راخواهیم یافت .تجربه نشان داده که حافظ به هیچ عنوان واژه ای رابی دلیل انتخاب نکرده وبرای انتخابِ کلمات وواژه ها بیشترین وسواس راخرج نموده است.

سرگشتیِ عاشق و دورزدنِ دورِ کعبه ی منزلِ معشوق، وحیران ومبهوت درخویش فروماندنِ معشوق ،ودرآخربی حاصلی وراه پیدانکردنِ به داخلِ منزلِ مقصود،بصورتی زیبا وخیال انگیز به حرکاتِ پرگارتشبیه شده است. (یک پای پرگاردرخویش فرومانده وپایِ دیگرش درحالِ گردش به دورِنقطه یِ مرکزیست تاراهی به درونِ نقطه یِ اسرارآمیز کشف کند ،همانگونه که عاشقِ فرومانده درحیرت، درحوالیِ منزلِ معشوق پرسه می زندوراهی به درونِ خانه پیدانمی کند) .

دوران به معنیِ روزگار وهمچنین تداعی کننده یِ دور زدن وحالتِ دَوَرانیِ پرگارنیز هست.

روزگار همانندِ نقطه {که به پرگار اجازه یِ ورودنداد}،به من اجازه ومجالِ ورود به درون را نداد.تمام عمرهرچه طواف کردم به درونِ حرم راهم ندادند.

مفهوم وجانِ کلام دربیتِ نخست که:{ دهانِ یار به رازِ نهان (نقطه ی سربسته) تشبیه شده وعاشق را راهی به میانِ آن نیست،} درلابلایِ تمامِ غزل جاریست وذهنِ مخاطب به این موضوع برگشت داده می شودتاپرگارِکلام نیز برمدارِ همان نقطه یِ”دهانِ دوست”بچرخد.

شکّر بـه صـبـر دست دهـد عاقبت ، ولی

بـد عـهـدی زمـانـــه امـانــم نـمـی‌دهــــد

گرچه این یک قانونِ نانوشته هست که: همه جاباتلاش وصبوری وشکیبایی وانجامِ مراحلِ: {کاشت- داشت وبرداشت}سرانجام ثَمر(شَکَر)حاصل می گرددولی دریغ و افسوس که روزگارِ بدعهد وچرخِ سفله،بامن لجبازی می کند.من هرچه صبروتحمّل می کنم تامن نیزمجال وفرصتی یابم وثمره یِ بردباری وشکیباییِ خویش رابرداشت نمایم توفیقی حاصل نمی شود.{پاسخ سئوالِ مطرح شده درموردِ چراییِ پستیِ روزگار}

شکر دراینجا استعاره از بوس وکنار وشیرینیِ وصال است.

طمع درآن لبِ شیرین نکردنم اولا

ولی چگونه مگس از پیِ شکرنرود.؟

گـفتم روم به خواب و ببینم جمال دوست

حـافــظ ز آه و نـالـه امـانـم نـمـی‌دهـــد

در این غزل از اول تا آخر بحثِ کشف نشدن رازوسِرّ (دهان یار) و عدم حصولِ وصال است .

حال که بااین همه تلاش وکوشش توفیقی درعالمِ بیداری حاصل نشد باخویش گفتم بخواب بروم به این امیدکه شاید جمال یار را در خواب ببینم ، اما افسوس که آه و ناله‌ واشگ وزاری فرصتِ خوابیدن رانیز ازمن گرفته اند ومن چه بدشانس وبدطالع هستم.شاعرازهرراهی که بنظرش می رسدقصدِ واردشدن برداخلِ کعبه یِ مقصودرادارد اماهرگزتوفیقی پیدا نمی کند ونداسرمی دهدکه:

من ازاین طالعِ شوریده به رنجم وَرنه

بهره مندازسرکویت دگری نیست که نیست.

سهیل قاسمی نوشته:

بیت چهارم: باد صبا زلفش را کشید. چرخ ِ سفله را ببین که آن جا (در نزدیکی زلف ِ یار)، به اندازه ی مجالی که به باد ِ وزان (صبا) داده، به من نمی دهد. یا:
ای روزگار! باد ِ صبا این مجال را دارد که زلف ِ یار را بکشد اما من این مجال را ندارم که به زلف یار (آن جا) نزدیک هم بشوم.
تصویر ِ افتادن باد صبا (باد ِ وَزان) به زلف ِ یار را به این تعبیر کرده که باد زلف ِ یارش را کشیده است.

سهیل قاسمی نوشته:

بیت آخر تعبیر لطیف و طنز آمیز و امروزی ئی دارد:
پیش خودم گفتم که الان می خوابم و جمال دوست را به خواب می بینم. اما این حافظ از بس آه و ناله (سر و صدا) کرد مگه گذاشت بخوابم؟!

کانال رسمی گنجور در تلگرام