گنجور

غزل شمارهٔ ۱۹۵

 
حافظ
حافظ » غزلیات
 

غلام نرگس مست تو تاجدارانند

خراب باده لعل تو هوشیارانند

تو را صبا و مرا آب دیده شد غماز

و گر نه عاشق و معشوق رازدارانند

ز زیر زلف دوتا چون گذر کنی بنگر

که از یمین و یسارت چه سوگوارانند

گذار کن چو صبا بر بنفشه زار و ببین

که از تطاول زلفت چه بی‌قرارانند

نصیب ماست بهشت ای خداشناس برو

که مستحق کرامت گناهکارانند

نه من بر آن گل عارض غزل سرایم و بس

که عندلیب تو از هر طرف هزارانند

تو دستگیر شو ای خضر پی خجسته که من

پیاده می‌روم و همرهان سوارانند

بیا به میکده و چهره ارغوانی کن

مرو به صومعه کان جا سیاه کارانند

خلاص حافظ از آن زلف تابدار مباد

که بستگان کمند تو رستگارانند

 

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف) | شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال ۷۰ حاشیه برای این شعر نوشته شده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

دکتر ترابی نوشته:

در بیت سوم مصرع اول در نسخه ای به زیر زلف دوتا دیده ام . اما ، جای سوگوارانند و بیقراراننددر بیتهای سوم وچهارم بی تردید عوض شده است چه هر دو بیت را از معنا انداخته است. بنفشه هایند که از تطاول زلف یار به سوگ نشسته اند و گیسوان دوتای یار که بی قرارانند.

شمس الحق نوشته:

جناب دکتر کاملاً حق دارند و فرمایش شان راست است . جای سوگوارانند و بیقرارانند قطعاً باید عوض بشود . نازک بینی ایشان در خور توجه است .

عباس نوشته:

استاد شجریان بخشی از این شعر را در اجرایی خصوصی با استاد یعقوب انوش خوانده‌اند.

سلحشور نوشته:

بدون خواندن حاشیه ها می خواستم بپرسم کسی میدونه چرا به زیر زلف دوتا سوگورارانند ؟ این دو مصرع ربطی به هم ندارند

چنگیز گهرویی نوشته:

اقای دکتر ترابی .قطع نظر از اینکه جای سو گواران و بیقراران چگونه درست است چه بسا در بعضی نسخ همان گونه که شما میگویی امده است .اما در باره معنی بیت سوم و خصو صا مصرع دوم .مشخص است که از فهم شعر کاملا دور وعاجزی .در مصرع اول شاعر به تو میگوید از زیر زلف دو تا چون میگذری .(زلف را از وسط فرق سر به دو سمت چپو راست میبردند .و وقتی عاشق و محو یار میشوی از زیر زلف او هم گذر میکنی ). اما مصرع دوم عین معنی شما. گیسوان دو تای یار که بیقرارانند.که اصلا معنایی ندارد .در شعر حافظ.موی و زلف یار جایگاه و مامن عشاق میباشد و با توجه به این مهم .شاعر میگوید وقتی از زیر زلف دوتای یار میگذری در دو سوی چپو راستت میبینی چه بیقرارانی که انجا میباشند .به شواهدو مصادیق ذیل توجه نمایید. زلفت هزار دل به یک تار مو ببست . راه هزار چاره گر از چار سو ببست ..و..ای که در زنجیر زلفت جای چندین اشناست . خوش فتاد ان خال مشکین بر رخ رنگین غریب..و..حلقه زلفش تما شا خانه باد صباست جان صد صاحبدل ان جا بسته یک مو ببین .

دکتر ترابی نوشته:

جناب گهرویی:
آفتاب آمد دلیل آفتاب اینکه حقیرنمی فهمددر غزلی که همه ستایش یاری است که تاجداران غلام نرگس مست اویند ، گیسوان وی سوگوار چه و که اند ؟ خود دلیل عجز این کمترین در فهم شعر است. اما گمان می برم بنفشگان تطاول دیده و سر در گریبانندکه میباید سوگوار باشندو زلف تابدار یار بی قرار.
زندگیتان دراز و روزگارتان به کام باد.

محمدرضا موسوی مقدم نوشته:

این غزل را همره موسوی گرماروی بخوان

http://snd1.tebyan.net//hozeh/soundgallery/hafez/195.wma

مهدیه نوشته:

این شعر را استاد شجریان در آلبوم خصوصی “آذرستون” با تکنوازی نی “محمد موسوی” به زیبایی اجرا کرده اند.

شبستان خیال نوشته:

نصیب ماست بهشت ای خداشناس برو

که مستحق کرامت گناهکارانند

ستاره نوشته:

ممنونم جناب دکتر ترابی. تفسیر زیبایی بود و به فهم و درک شعر کمک شایانی کرد. اگر مقدور هست درباره بیت دوم نیز توضیح محنصری بفرمایید.
_________
آقای چنگیز؛ این همه سفسطه‌ی خنده‌ دار برای چه؟ آنهم در شعر روان و گویای حافظ.
۱- آخر چگونه میتوان از بین دو گیسوی کسی عبور کرد؟!!! حتی عجیب ترین ایهام هم باید در عقل بگنجد.
۲- بسته بودن جان آدمی به تار مویی یا به زنجیر کشیدن عشاق و… چه ربطی دارد به زندگی کردن در مو؟!
۳- ضمن اینکه “تو” در اینجا معشوق است و نه خواننده. خود اوست که از بین موهایش زیرچشمی نگاه میکند و بی‌قراران را میبیند؛ که هم “گیسوان در تابند” و هم مردمان بی تاب. این مصرع را این گونه بخوانید:
ز زیر زلف دوتا -چون گذر کنی- بنگر

شمس الحق نوشته:

محال است کسی حافظ خوان باشد و شعر حافظ را به درستی بفهمد و از زبان و قلم و ذهنش چنین جمله ای گذر کند :
” از فهم شعر کاملاً دور و عاجزی” چرا که اولین خاصیت ادبیات ، ادب است .
جناب دکتر اگر قبول بفرمایید حقیر بجای ایشان عذرخواهی میکند ، باری تفسیر حضرتعالی را در بالا هم عرض کرده ام چه دلپسند و متین و رعناست و تعویض جای آن دو کلمه بیقرارانند و سوگوارانند این معنی را افاده میکند که چگونه بنفشه از ستمی که بر او رفته [تطاولی که شده] سوگوار است و زلف دوتای یار بیقرار ، اگر معنی دیگر تطاول را که گردن کشیدن بخاطر دیدن چیری است را فرض کنیم باز بنفشه که ساقه اش کج است و گردن کشیده تا ببیند زلف دوتا و بیقرار یار را سوگوار است ، بدیهست که مخاطب شعر من و شما نیستیم که تاجداران غلام نرگس مست اویند و این اتفاقی نیست که نرگس و بنفشه هر دو گردن کشیده و کج هستند ، معلوم است که من و شما از زیر زلف دوتا گذر نمی کنیم و این معشوقه است که از زیر زلف دو تایش نگاه میکند و بنفشه را سوگوار می بیند ، در حالیکه زلف دوتایش بیقرار است و نیمی از زلف دوتا را به چپ و نیم دیگر را به راست میفکنند ، ورنه گذر کردن از زیر زلف دوتا نه که ممکن نیست ، مضحک می نماید . حقیر بارها عرض کرده ام که حافظ شناس و و حافظ پژوه نیستم ، اما از خواندن شعر او لذت میبرم و اینجا مشاهده کردم که با آنچه شما و سرکار خانم فرموده اید بیشتر همدل و هم نظرم . از شما و همگان که مرا می خوانید سپاسگزارم .

دکتر ترابی نوشته:

سپاس فراوان از ستاره گرامی و جناب شمس و اینکه نیازی به پوزش سرکار نیست و نه حتا جناب گهرویی که من شاید اسایه ادبی نیز به ساحتشان کرده باشم ، چه ما همه اینجا دوستان دیده و نادیدیده ایم و دوستداران زبان و فرهنگ ایرانی.
باری در مانای بیت دوم گمان میبرم غماز سخن چین باشد و اشک به سخن چینی معروف و مشهور. و گویا راز سر به مهر عشق شاعر و دلدارش را سرشک هجران و صبا که بوی مشکین زلف معشوق را در همه جا میپراکند فاش کرده باشند. والمعنا فی بطن شاعر
(

شمس الحق نوشته:

جناب دکتر کاملاً صحیح می فرمایند ، غماز وغمازی به معنی سخن چین و سخن چینی است ، اما حقیر تا کنون بخاطر این بیت نی نامه معنی دیگری بر آن متصور بود :
آینه ات دانی چرا غماز نیست / زانکه زنگار از رخش ممتاز نیست
استدعا میکنم به عنوان شاگردی در محضر استاد بفرمایید چگوه سخن چین در این بیت معنی پیدا میکند
با کمال احترام

Mehr نوشته:

سلام
آینه ات دانی چرا غماز نیست / زانکه زنگار از رخش ممتاز نیست
به زعم من چنین معنی میدهد
زنگار از آیینهٔ جانت برگیر تا اصل وجودت را به تو بنمایاند
غماز درینجا نیز معنی سخن چین میدهد
و سخن چین یعنی بازتاب دهندهٔ سخن
تا نظر دوستان چه باشد

شمس الحق نوشته:

بهمن جان بسیار متشکرم و فرمایش شما کاملاً مسئله را روشن میکند ، سپاسگزارم

Merce نوشته:

با درود
جناب ترابی ، اینگونه که شما میگویید نیز بسیار لطیف می نماید
اما جور دیگری هم میتوان تصور کرد و آن اینکه:در بیت دوم
گذر کردن را اگر به معنای نگاه کردن بگیریم ، زلف دوتارا چون سیاه دیده ، سوگوار دانسته.
صبا نیز بر بنفشه زار می گذرد به نسیمی ملایم آن ها را از سکون به بی قراری می افکند
جسارتم را ببخشید
باادای احترام
مرسده

دکتر ترابی نوشته:

مرسده گرامی،
تعبیری یبسیار زیباست ، اما آنچه دستکم این کمترین در نمی یابد، دلیل سوگواری زلف تطاول گریار است.
زلفتان همواره بی قرار و هرگز سوگوار مباد
بیش باد ! کم مباد !

Merce نوشته:

جناب ترابی
با درود
نارسایی قلم مرا ببخشید
به نظر میرسد که مقصود سیاهی دوزلف یار است که چون سیاه اند سوگوارانند
منتها شاعر فکر سیاهی زلف که علامت عزاست را به عهده ی ما گزارده چون در این بیت نمی گنجیده
با عرض ارادت
مرسده

Merce نوشته:

جناب ترابی
نظر شمارا صائب تر می بینم چون دلیلی بر سوگواری زلف نیست
ولی چون حق نداریم اشعار دیگران را دستکاری کنیم
تعنیر بنده چنین است که نوشتم
شاید دلیل سوگواری زلف ،دیدن آب دیده ای ست که در بیت قبلی یاد کرده
و چه خوش است که درین باغ هر بلبلی نغمه ای دیگر می سراید
پاینده باشید
مرسده

دکتر ترابی نوشته:

مرسده گرامی، همانگونه است که شما می فرمایید در باغ خاطر شاعر هزاران گل میروید همانسان که به باع عارض ساقی،هزاران لاله چوآفتاب می از مشرق پیاله بر آید
این ماعندلیبا نیم هزاران هزار ، هر یک سرودی در گلو و اما فردا جشن سده است چه طور است به زیارت حکیم توس برویم؟؟

Merce نوشته:

ای جانم
که بر هیچ ادیبی دل نبستم چنان که بر استاد توس
لطف می کنید که نایب الزیاره باشید جناب ترابی ، و چه سعادتی
دست ما کوتاه و خرما بر نخیل
هر زمان که به خراسان سفری داشته ام
جز به عشق زیارت استاد نشتافته ام
به تربت اش چو گذشتی سلام ما برسان
که بر زمین ادب بوسه می زنم بسیار
که دامن ادب اش را نمی نهم ازکف
ز بحر پیر سخن درّ گرفته ام شهوار
جامتان از شراب نوشین استاد توس لبریز باد
مرسده

Mehr نوشته:

جناب دکتر ترابی
با سلام
آیا شما از اینهمه ظرافت سخن و نکته سنجی مرسده بانو حظ نمیکنید؟
شعر هم بمناسبت میگوید
من بسهم خودم بر ایشان آفرین میگویم
شاد باشید

شمس الحق نوشته:

این همانندی عندلیب و هزاران هم در یک مصراع خود هنر این شاعر بزرگ است :
” که عندلیب تو از هر طرف هزارانند “

دکتر ترابی نوشته:

،مرسده بانو ، مهر مانگار ، مگر می شود از این همه احساس پاک که در پس اهنگ این سخن فاخر است شاد و سرشار نشد؟ و دیگر که
دست این کمترین نیز کوتاه است ، تنها به یاد آرامگاه استاد توس دل خوش میکنم و دیگریادها. باری ،

بختتان سبز ، روزگارتان سپید و چهرتان هماره سرخ باد،

شمس الحق نوشته:

همچنان هنرش را به رخ میکشد این شاعر بزرگ آزاده ، رنگ ارغوانی شراب و یا چهره سرخ می خواران و سیاهی لباس صومعه نشینان در بیت ماقبل آخر :
بیا به میکده و چهره ارغوانی کن / مرو به صومعه کان جا سیاهکارانند
مرحوم دکتر زرین کوب استاد راهنمای حقیر میفرمود مقصود حافظ از صومعه نشینان ، کلاً اهل دین است و نه فقط کشیشان

علیرضا نوشته:

میشه فهمید که این غزل با کدوم بنای اسلامی مطابقت داره؟

ناشناس نوشته:

با احترام به ساحت بلند ادب ایران زمین
در ره عشق نشد کس به یقین محرم راز…
دوستان جان, در محضر حضرت حافظ خوشتر آنست که در مناظره سخن با لطافت بمیان آریم و تندی نکنیم و جهد هر کدام بر آن نباشد تا کلام خود به دیگر دوستان تحمیل نماییم. کلام همه عزیزان سالم و شیرین است چرا که این ویژگی اشعار غنایی ست تا هر کسی بر حسب فکر گمانی بکند.

ناشناس نوشته:

با احترام به ساحت بلند ادب ایران زمین
با سپاس از مرسده گرامی
تعبیر درخور و لطیفی بود اما در این مصراع (ز زیز زلف دوتا چون گذر کنی بنگر) “گذر کنی” بهیچ وجه به معنای نگاه کردن نبوده و نیست به این دلیل که در آخر مصراع کلمه بنگر آمده. گذر کردن از زیر زلف نیز امری ست محال. بنابراین شاعر با ظرافتی خاص بجای آنکه یار را ز زیر زلف گذر دهد, زلف را به یمین و یسار کنار میزند و این “گذر” فقط حکایت از نمایان شدن چهره ی یار ز زیر زلف بلند او دارد.
“وقتی زلفت را کنار میزنی و نمایان میشوی نگاه کن به سیاهی زلفت از یمین و یسار”
گذار کن چو صبا بر بنفشه زار و ببین
که از تطاول زلفت چه بیقرارانند
با اینکه بنفشه بعنوان نماد سوگواری در ادبیات ما, شناخته شده است اما در این بیت با حضور صبا فقط بیقراری را می توان به بنفشه نسبت داد. یار قرار است که از بنفشه زار گذر کند و ببیند که نسیم زلف بلندش کمتر از نسیم صبا نیست و چگونه بنفشه زار همیشه سوگوار را این بار بیقرار کرده یا به رقص درآورده.
این حقیر جسارتن عرض میکند که “سوگواران” و “بیقراران” بجا آمده است.

چنگیز گهرویی نوشته:

با سلام.تقدیم حضرت شما اقای ترابی و اقای شمس الحق و ستاره نیز هم .اقای ترابی اعتقادم بر این است .وفا کنیم و ملامت کشیم و خوش باشیم .که در شریعت ما کافزیست رنجیدن و نیز این که رستگاری جاوید در کم ازاریست و اگر .نکته نا سنجیده گفتم دلبرا معذور دار . عشوه ای فرما تا من طبع را موزون کنم .و.عذرم پذیر و جرم به ذیل کرم بپوش .لطفا در ابیات ذیل دقت بفرمایید .زلفت هزار دل به یکی تار مو ببست .و… جان صد صاحبدل انجا بسته یک مو ببین .و…. بر افشان تا فرو ریزد هزاران جان ز هر مویت .و.ای که در زنجیر زلفت جای چندین اشناست ….و….ز زلف عنبرین جانها چو بگشایند بفشانند وچندین نمونه دیگر و خلاصه زلف یار جایی است که در انجا .سر ها بریده بینی بی جرم و بی جنایت .اینست بینش و نگرش حافظ به زلف یار .دگر .تلقین و درس اهل نظر یک اشارت است . کردم اشارتی و مکرر نمیکنم .امی است که این ابیات ما را به مقصود شاعر برساند و از فکر و وهم و خیال ناقص خود برهاند .باید مشخص شده باشد سوگواران کیستند .اما عزیزم فرمودید که تاجداران غلام نرگس مست اویند این بر داشت خیالی شماست حافظ میگوید غلامان نر گس مست او تاجدارانند . ببین تفاوت ره از کجاست تا به کجا .برادر عزیزم زلف و گیسوان سوگوار نیستند عاشقانی که در زلف یار گر فتارند سوگوارانندکه کم هم نیستند .اما .بی بی ستاره .تیز میروی جانا ترسم که فرو مانی و بدان هر که را نیست ادب لایق صحبت نبود و بر بساط نکته دانانخود فروشی شرط نیست . یا سخن دانسته گو ای مرد عاقل یا خموش .و. در کار خانه ای که ره عقل و فضل نیست فهم ضعیف رای فضولی چرا کند. اخر .بی بی بزرگ من چیزی نگفتم .حافظ میگوید .ز زیر زلف دوتا چون گذر کنی بنگر .بدان که چون جمع شد معانی گوی بیان توان زد .علی رغم تمام توانمندیهایی که باید بدست اورد بید بینش و بصارت نیز هم داشت چرا که .جام جم ندهد سود به گاه بی بصری .در مورد بند دوم عرایض شما توجهت را به همان ابات بالا سوق میدهم .یادت باشد زلف فقط پیچ و تاب و سیاهی ندارد و با نگرش حافظ به زلف را بدست اورد . اقای شمس الحق بزرگ.به باد ده سر ودستار عالمی یعنی . کله گوشه به ایین سروری بشکن .و .به خاطر دار این معنی که در خد مت کجا گفتم . صد باد صبا اینجا با سلسله میرقصند .این است حریف ای دل تا باد نپیمایی و پیش چشمم کمتر است از قطرهای . این حکایتها که از طوفان کنند. و .ز شعر دلکش حافظ کسی بود اگاه .که ذوق طبع و سخن گفتن دری داند. که نه هر کو ورقی خواند مانی دانست . و.سرور کرامی مظحکه دیگران هنر نیست انجا که خواستی نظر دیگران را در مقالات علمی و ادبی جهان نشر دهی تا حکیمان و فلاسفه از ان استفاده کنند یادت هست کجا را گویم که این کار را به تکرار از شما دیده ام . در تنگنای حیرتم از …در اخر .در این چمن گل بی خار کس نچید اری . چراغ مصطفوی با شرار بولهبیست.ضمنا از این که طایی وار کرم نمودی لوطی گری و به جای حقیر عذر خواهی کردی ممنونم .بدرود

چنگیز گهرویی نوشته:

در ضمن جناب اقای شمس الحق نیاز به این همه قسم و اقرار و اصرار وتکرار نیست کسی این ظن و گمان را به شما ندارد اتفاقا ما که یقین داریم که حضرت شما حافظ شناس نیستی .امااز سویدای دل دوستت داریم.سرت سبز وتنت خوش باد و جاوید

شمس الحق نوشته:

آری این هم روشیست وسبکیست ، بد هم نیست ، هیچ هم عیبی ندارد که خوب و قشنگ است . مطلبت متشکل از ابیات و مصارع مشهور باشد ، مصاریع یا مصارع ؟! یادم رفت ! .. اما راست گفت و خیلی هم محترمانه بود و سنگین و .. جوانمردانه ! راست است آن عذرخواهی خیلی کودکانه و بچه بازی بود ، اگر نگویم لوس بازی ! باید بخشش طلبید ، جایی که خراب کردی تاوانش را هم بده ، آقا ببخشید ! آن موضوع هم در خصوص دکترکیخا بود ؟ آری همینطور است .

دکتر ترابی نوشته:

نکند خضر خجسته پی همان ایزد مهر باشد که میگویند شب و روز بر ارابه ای سپید گرد ایران زمین میگردد به پاسداری؟

شبرو نوشته:

به گمانم معنی ساده بیت سوم اینگونه باشد که هنگام عبور به اطراف نگاه کن و ببین چقدر عاشقان سوگوار نشسته اند. سوگوار از چه؟ شاید از همین گذر و رفتن تو، شاید از درد عشق. جایگاه زلف کجاست؟ در شکل ساده زلف از دو طرف بر روی چشم می افتد و هنگام نگاه باید از زیر زلف نگریست. به نظر همین کافی است اما می توان اینگونه هم گفت که چون زلف جایگاه عاشقان است، این عاشقان سوگوار را از زیر زلف بنگر. اما خود زلف سوگوار نیست. در هر حالت می توان جای سوگوار و بیقرار را عوض کرد که عاشقان اطراف بیقرار شوند و بنفشه ها سوگوار. اما زیاد به دل نمی نشیند و حقیر در همین حالتی که نوشته شده دوست تر دارم.

ناشناس نوشته:

با احترام به ساحت بلند ادب ایران زمین
جناب ترابی و جناب شمس الحق
لطفا به سؤالات این حقیر در اینجا و در غزل ۱۵۲ همین گنجور پاسخ دهید
مطالب این حقیر همه جا با همین جمله محترمانه که در آغاز عرایضم میخوانید (بعنوان مشخصه) شروع می شود
جسارت شما در جابجایی واژه های بیقراران و سوگواران آن هم در شعر حافظ قابل توجه است…!اما موجه نه!
چرا ذره ای از جسارتتان را در خصوص درست یا غلط بودن ترتیب ابیات غزل و تصحیح آن بکار نمی بندید؟!
گاه زلف را بیقرار و گاه سوگوار می کنید اما دلیل قانع کننده ای برای این کار ندارید…
نه بیقراری منسوب به زلف است و نه سوگواری.اگر زلف سوگوار باشد برای آنکه صاحب زلف، متوجه سوگواری زلف خود گردد باید به زلف نگاه کند نه از زیر آن…! نگاه کردن از زیر زلف بمعنی گوشه چشم داشتن به چیزها یا کسانی است غیر از خود زلف.پس سوگواران در بیت«ز زیر زلف دوتا چون گذر کنی بنگر که از یمین و یسارت چه سوگوارانند» هم بجاست و هم اشاره به چیزها یا کسان سوگواری دارد بغیر زلف. حال سوگواران چه چیزها یا چه کسانی هستند و دلیل سوگواری شان چیست، لطفا شما پاسخ دهید.
همواره دیده ایم در مکتوبات، منظومات و روایات عاشقانه که معشوق مورد تحسین و ستایش عاشق، و دارای جایگاه والا و مقدسی از نظر او بوده است و گاه این تحسین و ستایش همراه با تمنا، شکوه و گلایه، یا انتظاری از جانب عاشق صورت پذیرفته است.
در بیت «گذار کن چو صبا بر بنفشه زار و ببین که از تطاول زلفت چه بیقرارانند» تطاول در باب تفاعل با ریشه (ط،و،ل) معانی مختلفی دارد که اگر بدبینانه ترین معنی آن، تعدی و درازدستی را هم بکار گیریم باز منطقی برای بیقراری یا سوگواری بنفشه زار از این جهت وجود ندارد. در این بیت بنفشه زار فقط حکم مکانی را دارد در شأن و درخور گذار معشوق نه چیز دیگر. پس بیقراران هم بجاست، اما اشاره به چه چیزها یا چه کسانی دارد و دلیل آن چیست، لطفا شما پاسخ دهید.
منتظر پاسختان هستم.

پیر خرابات نوشته:

باسلام خدمت اساتید
بنده ی حقیر یه نظری دارم امیدوارم برداشت من رو از روی علاقه به مذهب و آیینم بدانید و نه بختطر کوته فکری

ز زیر زلف دو تا چون گذر کنی بنگر که از یمین و یسارت چه سوگوارانند
مقصود از زلف دوتا زلفی که دوتا خورده باشد و مقصود از زلف دوتا خورده پرده کعبه که مانند زلف یار بلند است و بیشتر مواقع تا خورده است و مقصود از یمین و یسار هم جماعتی که زیر زلف یار یا همان پرده کعبه مشغول گریه زاری هستند پس شاعر به خودش میگه وقتی بر زیر پرده کعبه گذر کنی بنگر که از چپ و راستت چه افرادی هستند که سوگوار ند و گریه زاری میکنند

برای مثال میتونیم به دو بیت دیگه حافظ اشاره کنم

دست در حلقه آن زلف دوتا نتوان کرد تکیه بر عهد تو و باد صبا نتوان کرد
آنچه سعی است من در طلبت بنمایم اینقدر هست که تغییر قضا نتوان کرد

در اینجا هم کلماتی مانند حلقه ، زلف دوتا ، سعی ، قضا ،قدر آمده است که اشاراتی به کعبه و سعی صفا مروه و قضای نماز دارد که البته شاعر با ایهام بکار میبرد سعی و قضا رو
در بیت اول دست در حلقه آن زلفی که دوتا خورده نتوان کرد یعنی دست بر پرده کعبه که دوتا خورده که حلقه طنابی که باعث تا خوردن پرده شده دستش بر آن حلقه نمیتوان کرد که اگر بر حلقه دست زند و زلف یار گشوده شود و یا گویی میگوید که دستم که نمیرسه آن حلقه زلف رو بگشایم و پرده کعبه باز شود و زلف بریزد و در مصراع بعد میگوید تکیه بر عهد تو باد صبا نتوان کرد و میدانید که باد صبا پیکی است که همیشه در خم و پیچش طره یار یا گشایند زلف یار بوده و ابیات در این مورد زیاد شاعر میگه یار که نکیشه به عهدش امید داشت که زلفش رو باز کنه و بریزه و تا زده و آن هم دوتا و مارو از دیدن بلندی زلفش ناامید ساخته و صبا هم تکلیفش معلومه و در بیت دوم هم میگه هرچی سعی یعنی دویدن بین کوه صفا و مروه باشه من در طلبت انجام میدم اینقدر هست که تغییر قضا نتوان کرد اینجا میتونه باش این قدر است که تغییر قضا نتوان کرد منظور شب قدر که تغییر قضا و قدر در آن شب صورت میگیرد یا برعکس اینقدر هست یا هرچه قدرم باشه تغییر قضا نمیشه کرد و میدانی که حافظ به مانند ابر کامپیوتر های امروزی ذهنی محاسبه گر و قوی داشته و او همه معانی که ما برداشت کنیم رو در شعر گنجانده در اصل اشعار او چند معنی میدهد ولی در یک سمت و سو شما ظاهر رو ببین باز سمت معشوق هدایت میشی و مفهوم رو بنگر بازم سمت معشوق هدایت میشی ما سخن رو یک بعدی و در مسیر خطی صاف مینگریم و حافظ سخن رو حجم و ابعاد میده و مانند ما سخنش چوب خشک نیست بلکه به سخنش برگ و گل و میوه هم میده مقصود رسیدن طعم و بو حس لمس و گوش دادن به صدای این شاخ و برگ و دیدن زیبایی چیدن این کلمات در آخر
کس چو حافظ نگشاد از رخ اندیشه نقاب تا سر زلف سخن را به قلم شانه زدند
تمامی این بیانات نظر شخصی من شاید از روی غیرت باشد وگرنه دلایل و مکتوبات علمی بر این گفته هایم ندارم با سپاس

پیر خرابات نوشته:

با سلام دوباره
با توضیحاتی که در بالا دادم بیت بعدی رو اینجور برداشت کردم
گذار کن چو صبا بر بنفشه زار و ببین که از تطاول زلفت چه بیقرارانند

شلعر به خودش میگه گذار کن مث صبا بر بنفشه زار و بیین باد صبا مسیرش معلومه بر در خانه کعبه میره در لابه لای زلف کعبه میپیچه بوی خوش اون رو به یار میرسونه و از این قضایا . بنفشه زار هم جماعتی هستن که بر دور کعبه حلقه زدند و اگر دقت کنید از بالا زایرین مانند بنفشه زاری هستند و در ادمه میگه از تطاول همون دست درازی به زلفت بی قرارانند همه برای دست زدن بر پرده کعبه بی قرار و شتابان هستند الله اعلم با سپاس

ناشناس نوشته:

با احترام به ساحت بلند ادب ایران زمین
جناب پیر خرابات!
حقیر ضمن احترام به تعابیر جنابتان عرض میکند که مطمئن باشید اگر منظور شاعر(آن هم حافظ) از زلف، پردهٔ سیاه خانهٔ کعبه بوده باشد، آنقدر توان و جسارت داشته که به زیبائی هرچه تمامتر پرده کعبه را به زلف تشبیه کند، تا کار اینگونه برای حقیر و جنابعالی دشوار نیفتد و مغالطه برانگیز نگردد.
داریم از این شاهکارها و تشبیهات بی نظیر. در داستان «لیلی و مجنون» جائیکه پدر، مجنون را برای شفاء گرفتن به خانه کعبه میبرد…
مجنون چو حدیث عشق بشنید
اول بگریست پس بخندید
از جای چو مار حلقه برجست
بر حلقهٔ زلف کعبه زد دست
میبینیم که حکیم نظامی با چه زیبائی و جسارتی پردهٔ کعبه را به زلف، آن هم زلف لیلی تشبیه کرده است تا توجه حقیر و جنابعالی را بدانچه که در ذهن و خیال مجنون در حال گذر است سوق دهد.که در این شاهکار عاشقانه بسیار از واژهٔ حلقه و زلف استفاده شده است.
حال دوست گرامی به نظر شما این کار از عهدهٔ حافظ که واژه هائی چون زلف و صبا را همیشه مانند موم در دست داشته، بر نمی آمده؟!
شما خود شاعر را مخاطب قرار داده اید اما «زلفت» «زلف تو» که باید متعلق به همان مخاطب باشد را به پردهٔ کعبه نسبت داده اید!
در ضمن دوست گرامی! پیرامون خانه کعبه که دیگر یمین و یساری ندارد.و اگر قرار باشد جنابعالی همانطور که فرموده اید از زیر پردهٔ کعبه گذر کنید، از هر طرف که بگذرید، یک سو زائرینند و سوی دیگر دیوار کعبه.
امیدوارم از عرایض حقیر دلگیر نشوید.

پیر خرابات نوشته:

سلام دوست عزیز ، گذر کردن منظور همون رفتن زیر پرده میتونه باشه و وقتی روبروی کعبه باشی فقد دو سمت راست و چپ ادمیانی میبینی که گریانند میدونم تعابیرم شاید درست نباشد ولی این شعر من رو با این کلمات به سمت کعبه میبره
من در این شعر سه مرحله رفتم از زلف به کعبه و از کعبه به خدا .
شما بزرگواران اساتید ما هستید و از نظرات و انتقادهای شما خیلی هم استفاده میکنم .
پیامبر گرامی میفرماید علم خودتون رو با بحث کردن افزایش دهید اگر سوال پیش نیاد و در پی جواب نباشیم آیا چیزی به دانشمون افزوده میشه ؟ منم به نوبه خود از دیدگاه خودم به این شعر نگاه کردم و برای من بهترین تعبیر بوده . در بعضی مواقع ما غرق در واژه ها میشیم و نکات ساده رو خیلی پیچیده میکنیم .
بعدشم من مخالفم از شخصی دیگر شعری بیاورید و با شاعری دیگر مقایسه کنید و همچین سوالی کنید که آیا حافظ نمیتونسته همچین شعری بگه این جور صحبت کردن در خور ادبیات ما نیست از تمام حرفهای سازنندتون این قسمت انرژی منفی رو میرسونه .
تمام حرف من این بود زلف سیاه و بلنده و صبا هم همیشه در پیچش زلف یار جای داره .اگر این نشانه ها رو به هر بچه مسلمونی بدی اولین فکری که به ذهنش خطور میکنه پرده کعبه زیرا که هم سیاهه هم بلند و باد صبا هم مقصدش کعبه اگر مثال دیگر میتونید برایم بیاورید ممنونم از توجهتون به نظرم .

پیر خرابات نوشته:

و درباره مخاطب قرار دادن شاعر و زلف هم درسته حق با شماس من متاسفانه دقت نکردم منظور منم در ابتدا چیز دیگر بود منتهی در حال نوشتن مخاطب رو گم کردم و ذهنم درگیر به پایان رسوندن حرفایم به این خطا تن دادم
میشه اینجا اینطور گفت که حافظ اینبار خود خدا رو مخاطب قرار میده و از او میخواهد که گذر کنه از سیل ذایرین و ببینه که دارند بر زلف ظاهری تو که بر کعبه نهاده شده چه دست درازی میکنند و بی قرارند و خود شاعرم به گونه ای با این بیت از بیت قبلی خود به گونه ای به یک درجه بالاتر رفته و خودش رو به آنی از کعبه جدا حس میکنه و گویی میخاد به همه بگه که خدای ما کعبه نیس و در این خانه جای ندارد بلکه باید او را دل خودمان جستجو کنیم .
ممنونم که این قسمت رو گوشتزد کردید بنظر خودمم الان تعبیر بهتری شد .با سپاس

ناشناس نوشته:

با احترام به ساحت بلند ادب ایران زمین
دوست گرامی!
قوهٔ تخیل شما فوق العاده است و بی نظیر. و باید بشما به جهت داشتن اینچنین موهبتی تبریک گفت. این که شما با این غزل و آن دو بیت مزبور تا کجا میروید و چه می بینید به خودتان مربوط است و قوهٔ تخیلتان. و مادامیکه این ابیات در درون شما زمزمه می شود و شما را به سیر و سلوک درونتان وامیدارد هیچ خرده ای نمیتوان بر شما و حس و حال درونتان گرفت.
اینگونه مصاریع، ابیات و غزلها به سبب ویژگی که دارند(غنایی هستند) به ما اجازه میدهند تا با بیان آنها، ضمن تعبیر و برداشتی شخصی که از آنها داریم، بخشی از حس و حال درونمان را نسبت به اشخاص، وقایع، یا محیط پیرامونمان به زبان آریم در حالی که مفهوم و مضمون اصلی اینگونه اشعار چیز دیگری است. بعنوان مثال و در همین باب این بیت به ذهن حقیر آمد. «در ره عشق نشد کس به یقین محرم راز هر کسی بر حسب فکر گمانی دارد»
اما جائی که هدف آن است و تلاش برآن، تا به مفهوم و مضمون اصلی شعر رسید یا نزدیک شد، دیگر حس و حال شخصی حقیر و جنابعالی کارساز نیست.
در حاشیهٔ قبل چون صحبت از زلف و کعبه بود، حقیر بلافاصله یاد داستان لیلی و مجنون و همان بخش از داستان افتاد و آن دو بیت را بدون آنکه قیاسی صورت پذیرد مثال زد. دوست گرامی! شما که به استعار پیر خرابات هستید بهتر نبود به حکیم نظامی لا اقل عنوان شاعر میدادید، نه شخص…؟!
در ضمن دوست گرامی! «گوشتزد» نداریم و حقیر جسارت آنکه مطلبی را به عزیزی «گوشزد» کند، ندارد.

پیر خرابات نوشته:

با سلام ناشناس عزیز
ابتدا تشکر میکنم بابت ابراز نظرتون در مورد تعابیر بنده و عذر میطلبم اگر لغاتی استفاده کردم که خوشایند نبود دلیلش تنها بسته بودن دایره لغات این جانب است و از طرفی هم امیدوارم حضرت نظامی هم بنده رو عفو کنن که به ساحتشون بی ادبی کردم.
در پایان دوست داشتم تعابیر شما رو نیز در مورد آن لغات بدونم که استعاره از چه میدانید ؟ با سپاس

فرهاد نوشته:

یک بیت را جا انداخته اید
رقیب در گذر و بیش از این مکن نخوت
که ساکنان در دوست خاکسارانند
این بیت باید بعد از
گذر کن چو صبا بر بنفشه زار و ببین
باید نوشته شود

سعید نوشته:

سلام و عرض ادب خدمت همه دوستان و اساتید عزیز

بنده نه ادیبم و نه شاعر و نه صاحب نظر فقط به ادبیات فارسی علاقه مندم واز حاشیه های نوشته شده استفاده فراوان بردم.
به شکل خیلی خودمانی به صاحبان فضلی چون جناب گهرویی عرض کنم که هیچ ایراد شخصیتی به کسی که نظری را بیان میکنه نمیشه گرفت که شما در نقدتون ابتدا شخصیت مخاطبتون را نشانه رفتید و در نوشته های بعدی ضمن عذر خواهی بر ادامه اون اسرار داشتید.

اگر از بنده که سواد آنچنانی برای استفاده از لغات ادبی ندارم این خطا سر بزنه باز قابل پذیرش تر از امثال شما صاحبان ادب است.

ایرانی نوشته:

جناب صدیق تعریف در آلبوم به یاد طاهرزاده (چاووش ۱۰) به همراه استاد لطفی این شعر رو در دستگاه سه گاه بسیار زیبا اجرا کردند.

منصور خضری نوشته:

بیا به میکده و چهره ارغوانی کن
مرو به صومعه کان حا سیاه کارانند .
در این بیت حضرت کاملا به ریاکارو سالوس بودن بعضی از آدمها اشاره میکنه که خرقه آلوده به تن دارندو به صومعه میروند ولی در مصرع اول کاملا نصیحت میکنه که باید آدم راستگو و درستکار باشد و این راه راه درستی است و مثال به کسانی دارد که در مستی راستگو هستند و چیزی در پس چهرشان نیست که پنهان کنند .

س. گمالی نوشته:

سخنان (تاشناس) منطقی است به ویژه که اسم ندارد و اهل خودنمایی نیست !

گمنام-۱ نوشته:

ازبرای خاطر دوستانی که بر بی قراری بنفشه و سوگواری زلف یار پای می فشارند، گواهانی از بزرگان شعر فارسی :
عطار :
بی گل رویش در ایام شباب
چون بنفشه سوگواری مانده ام
سعدی:
بنفشه وار نشستن چه سود سر درپیش
دریغ بیهده خوردن، بدان دو نرگس مست
خاقانی:
از بسکه غم خورم زسپهر بنفشه رنگ
خاقانی بنفشه دلم خواند روزگار
و از خود خواجه:
چنین که در دل من داغ زلف سرکش توست
بفشه زار شود تربتم ، چو در گذرم
( زلف سرکش و تربت بنفشه زار!)
و بنفشه دل که سوخته دلان را میگویند
با این همه اگر جایی از زلف سوگوار یار خبری یافتید مارا بی خبر ننهید.

همایون نوشته:

با احترام به ساحت بلند شعر و ادب ایران زمین
در حاشیه ی سی و چهارم از اساتید گرانمایه جناب ترابی و جناب شمس الحق خواستم و منتظر ماندم تا پاسخ این عزیزان را پیرامون پرسشی که کردم؛ مبنی بر دلیل پافشاری شان در جابجایی سوگواران با بیقراران در بیت سوم و چهارم بدانم.
گویا ندیده اند! گویا مؤدبانه تر یا محترمانه تر آن بود تا در انتظار عنایت و کرامت ایشان بسر برم نه در انتظار پاسخ شان, تا شاید ببینند.
مع هذا به تبع عرایضی که در حاشیه ی مذکور داشتم یقین دارم که جای سوگواران و بیقراران درست است. نه بجهت تحمیل نظرم به شما مخاطب عزیز! بلکه به سبب لطافتی که در شعر حافظ موج میزند. کنایه, استعاره, ایهام, تشبیه و…اساس تجلی این لطافت اند, که هر کدام یا در فرهنگ, یا در آداب و رسوم, یا در موسیقی و یا در تاریخ این آب و خاک ریشه دارند. لطافت همراه با بلاغت و فصاحت ویژگی شعر شاعری است که خرد سرلوحه ی افکار اوست. اگر گاهی لطافت در شعر حافظ کم رنگ است اما بلاغت, فصاحت و شیوایی کلام به گونه ایست که خلعی حس نمیشود. در این غزل, شاعر ضمن ستایشی عاشقانه که آن را شایسته ی معشوق خود میداند, متقابلا انتظاری از او دارد که خالی از لطف نیست.
این غزل عاشقانه شروع می شود و در شروع, مخاطب معشوقی است سزاوار ستایش. اما کمی که جلوتر میرویم در برخی ابیات دچار تردید می شویم که مخاطب همان معشوق مورد ستایش ابیات آغازین است. اینجاست که شاعر با لطافت و زیرکی ذهن مخاطب را متوجه مطلبی میسازد که در پی بیان آنست. معشوق را ستایش میکند, از زیبایی های او سخن میگوید, او را از رفتن به صومعه باز میدارد و از او میخواهد زمانی که در حال گذر است, سیاه پوشان صومعه نشین که همه سوگوارند را ببیند و به او(مخاطب) بگوید که صومعه جای او نیست. جای او میکده است و نصیب او شادکامی.
“چه سوگوارانند” - چه: قید مقدار است و بیانگر خیل صومعه نشینان سوگوار
گذار کن چو صبا….
مانند صبا که بنفشه زار بیقرار اوست, تو هم بر خیل عاشقانت گذری کن و بیقراری آنان را ببین. ببین که از دوری زلفت چه کشیده اند.
چه بیقرارانند:چه: قید مقدار است و بیانگر خیل عاشقان بیقرار
مانا باشید.

سهیل قاسمی نوشته:

هنگامی که گذر می کنی، از زیر ِ زلف ِ دو تا شده ات نگاه کن و ببین که از چپ و راست، چه سوگوارانی داری.

خرم روزگار نوشته:

جناب قاسمی
ممکن است دلیل سوگواری زلف دوتا شده ! یار را روشن فرمایید؟؟

همایون نوشته:

با احترام به ساحت بلند شعر و ادب ایران زمین
جناب قاسمی با درود بر شما
جسارتن بفرمایید تا ما هم بدانیم این سوگواران چه کسانی هستند و در سوگ چه نشسته اند؟!!! این همه مقاومت برای چیست، آنهم بدون دلیل!؟
سوگواران اشاره به صومعه نشینانی دارد که صرف نظر از خصوصیاتی که دارند, گوشه نشین اند, سیاه پوشند و در حال عبادتی دروغین! اینان از دید حافظ سوگوارند. به همین دلیل مخاطب را از رفتن به صومعه منع و به میکده میخواند.

همایون نوشته:

با احترام به ساحت بلند شعر و ادب ایران زمین
این غزل عاشقانه شروع می شود و در شروع, مخاطب معشوقی است سزاوار ستایش. اما کمی که جلوتر میرویم در برخی ابیات دچار تردید می شویم که مخاطب همان معشوق مورد ستایش ابیات آغازین است. اینجاست که شاعر با لطافت و زیرکی ذهن مخاطب را متوجه مطلبی میسازد که در پی بیان آنست. معشوق را ستایش میکند, از زیبایی های او سخن میگوید, او را از رفتن به صومعه باز میدارد و از او میخواهد زمانی که در حال گذر است, سیاه پوشان صومعه نشین که همه سوگوارند را ببیند و به او(مخاطب) بگوید که صومعه جای او نیست. جای او میکده است و نصیب او شادکامی.
“چه سوگوارانند” - چه: قید مقدار است و بیانگر خیل صومعه نشینان سوگوار
گذار کن چو صبا….
مانند صبا که بنفشه زار بیقرار اوست, تو هم بر خیل عاشقانت گذری کن و بیقراری آنان را ببین. ببین که از دوری زلفت چه کشیده اند.
چه بیقرارانند:چه: قید مقدار است و بیانگر خیل عاشقان بیقرار
مانا باشید.

رضا نوشته:

غـلام نـرگـس مـسـت تـو تـاجـدارانـنـد
خـراب بـاده‌ی لـعـلِ تـو هـوشـیـارانـنـد
نرگس : استعاره از چشم
تاجداران : پادشاهان وبزرگان وملکه ها
خراب : مست
لَعل : استعاره از لب
معنی بیت :خطاب به معشوق است. ای یارتوآنقدربزرگ وخواستنی هستی که پادشاهان وبزرگان، درمقابلِ گیرایی ِ چشمانِ مست وخمارآلودِ توسرتعظیم فرودآورده وکمربه غلامی توبسته اند.بزرگان وتاجدارانی که بعضاًخود دارای دهها غلام وبنده دارند،مشتاق ِ بندگی دربارگاهِ توهستند.
برداشتِ دوّم از مصراع اوّل:
آنها که غلامیِ چشمانِ مست تورا با اشتیاق وعطش به جان خریدند، افتخاربزرگی کسب کردند، آنهااز هرپادشاه وملکه ای تاجداراترینانند!. آنها رستگارانند.
درمصراع دوّم نیز می توان دوبرداشت حاصل نمود.
برداشت اوّل:
آنها که ازشرابِ لعل ِ لبِ تو خراب ومست ولایعقل افتاده اند،ازهمه ی مردم،هشیارترهستند!. هم ازاین نظر که عشق توراانتخاب کرده اند،هم ازاین نظرکه کیفیّتِ شرابِ لعلِ لبِ توآنقدر بالاست که نوشندگانِ آن، به جای ِ یک مست شدن وبی خبرافتادن، یک نوع هوشیاری ِ روحانی ومعنوی به دست می آورد ودرمسیرکمال وپویایی اوج می گیرد.
برداشتِ دوّم:
هرکس هرچقدرهوشمند وهوشیارهم بوده باشد وتوانسته باشددرمقابل هرشرابِ باکیفیّتی مقاومت کند وبه خرابی دچارنگردد،اگر از شرابِ لعل لب توبنوشد مست و بی‌هوش می شوند وتابِ مقاومت ازکف می نهد.!امّا این خرابی ازهزارآبادی، آبادتراست.
اگرچه مستی عشقم خراب کرد ولی
اساس هستی من زان خراب آبادست
تـرا صـبـا و مـرا آب دیـده شـد غـمـّـــــــّاز
و گـرنـه عـاشـق و مـعـشـوق راز دارانـنـد
صبا : نسیم صبحگاهی ، پیام رسان عاشق و معشوق
غمّاز :برمَلاکننده ی ،رازسخن‌چین ، افشاگر
معنی بیت : صباکه به سرمنزل تورفت وآمد دارد، عطروبوی دل انگیزتورابا خود به همه جا می برد.با انتشاررایحه ی تو،همگان ازوجود وحضورتوآگاه می گردند. اشکِ من که ازسوزدرون همیشه ازدیدگانم جاریست، مشتِ مرا وامی کندو رازعشق ِ من به تو را برمَلامی سازد.! و گرنه من وتو(عاشق معشوق ) دوست داریم که اسرار عشقمان پوشیده وپنهان بماند.
چه گویمت که زسوز درون چه می بینم
زاشک پرس حکایت که من نیم غمّاز
ز زیـر زلـف دوتـا چـون گـذر کـنـی بنگر
که از یمین و یسارت چه سـوگـوارانـنـد
زلف ِدوتا : دوقسمتِ زلف که ازدوطرفِ صورت آویخته می شود وبعضاً مقابل چشمان ِ یارمی افتند واو اطرافش رانمی بیند.
“چون گذرکنی،بنگر”: بعضی ازشارحان به خطا رفته و”چون عبورکنی” برداشت کرده اند! درحالی که ازمیان دوزلف ِ آویخته که عبور کردن حافظانه نیست! “چون گذرکنی” ازنگاهِ گذرا که امروزه هم استفاده می شود مایه می گیرد.بنابراین معنی بیت چنین می شود:
خطاب به معشوق، لطف کن، از زیر زلفی که ازدوطرفِ رُخسارت ریخته ومقابلِ چشمانت رافراگرفته، نگاهی گذرابه پیرامونت بیانداز وببین که ازچپ وراست(یمین ویسار) چه دلهایی که درحلقه های زلفت گرفتارانند وسوگواری می کنند.
زلفت هزاردل به یکی تارموببست
راهِ هزارچاره گرازچارسوببست
درخوانش وبرداشتِ معنی باید دقّت شود که منظوراز سوگواران، دوقسمتِ زلف که ازدوطرف آویخته به صورتِ یار نیست. بلکه دلهائیست که درمیان ِ حلقه حلقه های زلف گرفتارشده اند. بعضی ها کشته شده وبعضی دیگر سوگوار وداغدار هستند. درست است که آنها درحلقه های زلف توساکنند وخود سعادتیست والا. لیکن این اتّفاق برای عاشقان کافی نیست، عاشقان دراین مرحله فقط دل ازکف داده اند وهنوز به وصال نرسیده اند. بنابراین هم عاشقانِ دل ازدست داده، سوگوارانند، هم دلهایی که دربندِ زلف گرفتارشده اند چون آنها نیزازصاحبانشان جداشده ودربندافتاده اند، وبعضی ها نیز که درهمان حلقه های زلفِ جانان،جان سپرده وکشته شده اند.!
درزلفِ چون کمندش ای دل مَپیچ کانجا
سرها بُریده بینی بی جرم وبی جنایت!
گذار کن چوصبا بـر بـنـفـشـه‌زار وببین
کـه از تطاولِ زلـفـت چـه بـیـقـرارانـنـد
تطاول : غارتگری ، دراز دستی ، گردنکشی و بی اعتنایی ، در ضمن با توجه به زلف، طول و درازی را هم به ذهن متبادر می کند.
منظوراز”تطاول ِزلف” این است که زلفِ معشوق بی اعتنابه اینکه به عاشقان چه حالی دست می دهد، جلوه گری می کند،پریشان می شود ودلها رابیقرار وپُرآشوب، وخاطر عشّاق راپریشان می سازد.
“معنی بیت”درخطاب به معشوق می فرماید:
همچون نسیم صبحگاهی آرام و خرامان بر بنفشه زارعبور کن و ببین که از غارتگری ِزلف تو، چه بسیار عاشقان (بنفشه ها)بی تاب و نا آرامند. بنفشه ها گردنشان ظریف وخمیده وسرشان به پایین است. درنظرگاه ِ حافظ نکته پرداز،گویی که دراندوه وغم وحسدوحسرتِ گردنکشی ِ زلفِ یار، فرورفته اند. به معشوق می فرماید به بنفشه زارگذاری کن وببین که بنفشه هاچسان ازحسرت وحسدِ درازی وپیچ وتابِ زلفِ تو بی قرار وبی تاب شده اند.! ضمن ِ آنکه وقتی معشوق پای دربنفشه زاربگذارد همانندِ صبا،نسیم ِ زلفِ یار بربنفشه ها وزیدن خواهدگرفت وساقه یِ لرزان وگردن ِ ظریفِ بنفشه ها رابه لرزش وادارخواهدکرد وبیقراری ِ آنهارا نمایان خواهدنمود.
درغزل پیشین به یاد داریم که حافظ درموردِ حسدِ “سرو وماه” به قامت ورخساریارچه فرمود:
کـافـر مبـیـنـاد این غـم که دیــده‌ست
از قامتت سرو از عارضت ماه
سَروازاینکه قامتش مثل ِ توموزون ودلربا نیست و مـاه ازاینکه تحت الشعاع ِ فروغ ِ چهره‌ی تـو قرارگرفته،هردودرغم واندوه فرورفته اند ودررنج وحسرت بسرمی برند. حال دراین بیت شاعر باطبع لطیفِ خودسُراغ بنفشه ها رفته وآنهارا نیزازحسد وحسرتِ زلفِ یار بیقراروپریشان خاطر دیده است.
نصیب ِ ماست بهشت ای خدا‌شناس برو
کــه مُـسـتـحـقِّ کـرامـت گـنـاهـکـارانـنـد
نصیب : سهم و بهره ، قسمت
کرامت : بخشندگی ، بزرگواری
معنی بیت : ای خداشناس ای زاهد وعابد،دست ازسرما بردار وبرو،آن بهشتی راکه توصیف می کنی،دراصل حقِّ ما و قسمتِ ماست. طبق ِ باورهای خودتان،خداوند بخشنده وبزرگواراست وبخشندگی در موردِ خطاکاران و گناهکاران صدق پیدا می کند. این مائیم که استحقاق ِ دریافت فضل وبخشش ِ خداوندرا داریم. اگرماطبقِ خواسته های خداوند عمل کنیم وبهشت نصیبمان شود این که مُزدِما ودسترنج ماست. دراینجا که لطف و بخششی صورت نگرفته، ما خواسته ی اورا برآورده ساختیم واونیزبه ما بهشت داد.!
خیّام دراین باره رباعی ِ معروفی دارد:
من بنده ی عاصیم رضای توکجاست؟
تاریک دلم نور وضیای توکجاست.؟
مارا توبهشت اگربه طاعت بخشی
آن مُزد بُوَد لطف وعطای توکجاست!؟
خودِ حافظ نیز دراین زمینه می فرماید:
سهو وخطای بنده گرش اعتبارنیست
معنیّ ِعفو ورحمتِ آمرزگارچیست؟
نه من برآن گلِ عارض غزل سُرایم و بس
که عنـدلـیـب تو از هر طرف هـزارانند
عارض : چهره ،رخسار
گل ِعارض : رُخساربه گل تشبیه شده است.
عندلیب : بلبل
هزار: هم به کسر اوّل هم به فَتح اوّل صحیح است و دو معنادارد:
یکی اینکه هزاران بلبل ازهرسوبرایی گلِ رُخسارتوآوازخوانی می کنند. دوّم اینکه: بلبلی که برای توآوازخوانی می کند “هَزار” است .نوعی بلبل که خاص است ونوای خوش و رسایی دارد. عندلیبِ گلهای دیگر معمولیست ولی برای توکه خاص هستی، عندلیبِ ویژه ای، غزلخوانی می کند.
معنی بیت : نه تنها من به درفراق وحسرتِ گلِ رویِ توغزلخوانی می کنم وشعرمی سُرایم،بلکه از هر سویی هزاران بلبل وعاشق چومن، ترانه سرای ِ گل ِ روی توهستند.
حافظ دراینجا خودرا همانندِ بلبل گرفته ومتقابلاً بلبلان را همانندِ عاشقان!
بنال بلبل اگربامَنَت سرِ یاریست
که مادوعاشق ِ زاریم وکارمازاریست.
تو دستگیرشوای خضرپی‌خجسته که من پیاده می روم و همـرهان سـوارانـنـد
خضر: گوینداز پیامبران بوده وشخصیّتِ پسندیده ودوست داشتنی داشت. بنده صالحی بود. از معجزاتش این بود که روی هر زمین بایر وخشکی می‌نشست، زمین سبز و خرّم می شد و دلیل نامش، خضر (سبز) نیز همین است.
براساس برخی روایات،زندگانی خضر، از قبل از زمان موسی آغاز شده وتا زمان حاضر، و ادامهٔ زندگیش تا پایان دنیاخواهدبود! خضر، طولانی‌ترین عُمر را در میانِ فرزندانِ آدم دارد.
حافظ به سببِ اینکه خضربنده ی صالحی بوده، بااحترام ازاویاد کرده واز انرژیِ مثبت وهمّتِ اواستمدادطلبیده است. بعضی جانیز احتمالاً به “پیرمُغان” لقبِ خضرمی داده است.
شایددر اینجانیزخضر استعاره از پیر و مرشد بوده باشد.
پی خجسته : مبارک قدم ، فرخ پی
معنی بیت : ای خضرنبی،یاریم کن.یا
ای مُرشدِ مبارک قدم دستگیری کن که در مسیرِ طریقِ حق من تنها وپیاده می روم درحالی که همراهان سوار برمرکب هستند وتندترمی روند. من از قافله‌ یِ آنها عقب مانده ام .
حافظ دراینجاشکسته نفسی کرده وازروی تواضع وفروتنی، چنین می گوید وازخضرپی خجسته فیض طلب می کند. درعالم طبیعت،هردرختی که ثمر ومیوه ی زیاد داشته باشد،سربزیر وافتاده می شود. برعکس درختانی که بی ثمرهستند، گردنکش وسرکش ظاهرمی گردند آدمیان نیز همین خصلت رادارند، هرکه دارای فهم و شعور بیشتربوده باشد فروتنی وتواضع پیشه می سازد وهرکس که جاهل ونادان باشد،حرّاف تر ومغرورتر! آدمی نبایدزیاد به خودش مغرورباشد، چراکه با یک نقطه دربسیاری جا، جابجا می شویم. رحمت هستیم زحمت می شویم، زبان زیان می شود،محرم مُجرم! ژست زشت می شود وغصّه قصّه!
زاهدغرورداشت سلامت نبرد راه
رند ازره نیازبه داراسّلام رفت.
بـیـا بـه میکده و چـهـره ارغـوانـی کـن
مـرو به صومـعـه کـانـجـا سیاهکارانند.
میکده : میخانه ، در اصطلاح محل مناجات عارف با حق است امّا نه ازمناجاتی که درمساجد انجام می شود. میکده درتقابل بامسجد وخانقاه وصومعه وکلیساست.
درمیکده ظاهراً جزمیگساری وگناه وقمار،چیز دیگری نیست! امّا چرا حافظ مارا دعوت به میکده می کند؟ وازرفتن به صومعه بازمی دارد!
مَسلکی که حافظ به ارمغان آورده، مسلکی جهان شمول وفرانگراست. اوازفرقه گرایی ویکسویه نگری بیزاراست. اوازسربُریدن وشلّاق وخنجرسخن نمی گوید. شعاراوسرمست شدن ازباده ی عشق است ومیدانی فراترازچارچوب مذهب وفرقه گرایی می طلبد.میدانی به وسعت ِ انسانیّت ومِهرورزی،بی آنکه بخواهیم وبدانیم که طرف ِ مقابل دارای چه مذهب وچه فرقه ایست. درعالم مستی، به ویژه اگرباده باده ی عشق ومحبّت بوده باشد، سراسرراستی ودرستیست.حافظ اگر میکده را در برابر مسجد و صومعه قرار می دهد به سببِ ریاکاریهاییست که ازمُتعصّبین ِ بدبین ِ داعش تفکّر، درآنجاهادیده وزخم هاخورده است. تهدیدشده،تکفیرشده ونهایتاً خودرا کنارکشیده است. درصومعه خرقه می پوشند وخودرا ازصفوفِ مردم جدا می کنند وخودرا پرهیزکار وپاکدامن معرّفی می کنند وچون به خلوت می روندآن کار دیگرمی کنند! حافظ بی نشانی،بی نامی وخلوص ِ نیّت را می پسندد وتنها راهِ رستگاری را درراستی ودرستی ومِهرورزی می داندوبس.
معنی بیت : به میخانه مکانِ عاشقان وپاکباختگانِ بی ادّعا بیا و با نوشیدن شراب چهره ات را گلگون کن. به خانگاه و دِیر پا مگذار که آنجا صوفیان دامن آلوده‌اند.آنها مدّعیان ِدروغگویانند که ظاهروباطنشان یکی نیست. به جمع رندانِ عاشق بیا که خالصانه به مناجات با حق(معشوق) مشغولند نه صوفیان ریایی که به پاکدامنی وانمود وتظاهر می کنند .
برآستانه ی میخانه هرکه یافت رهی
به فیض ِ جام مِی اسرارخانقه دانست.
خلاص حافظ از آن زلف تابدار مباد
کـه بستگان کمند تـو رستگارانند
دراینجا بازحافظ دست به خَلق پارادکس زده است. “گرفتاری دربندِ زلف وآزادی ورهایی ورستگاری”
معنی بیت :
کاش هرگزحافظ ازبندو زنجیرِزلفِ معشوق آزاد نشود وتااَبد درحلقه های ِ آزادیبخشش گرفتاربماند.!زیرا آنان که اسیر کمندِعشق توهستند رستگاراران و نجات یافتگانانِ راستینند.
حافظ این عاشق عشق وفرزانه ی روزگار، آزادی را دربندِ عشق می جُست ورستگاری را درعشق وَرزی.
فاش می گویم وازگفته ی خود دلشادم
بنده ی عشقم وازهردوجهان آزادم.

همایون نوشته:

گرامی رضا درود بر شما
از اینکه مخاطب واقع شده اید امید دارم که مطالب بنده را که درباب بیت سوم و چهارم این غزل درج کرده ام, جز در قالب مناظره نبینید چرا که پیشتر هم در این باره مطلب نوشته ام.
زلفت هزار دل به یکی تار مو ببست
اینکه زلف دلها را اسیر و در بند خود میسازد و یا دلها خود گرفتار و در بند زلف می شوند, دو مفهوم جداگانه ای است که اگر مفهوم درست را در جای درست پی نگیریم دچار سردرگمی خواهیم شد.
آرزوی هرکدام از هزاران دلی که به یک تار موی زلف یار گرفتار میشوند وصال است.
ﺣﺎﻓﻆ ﺍﺯ ﺟﻮﺭ ﺗﻮ ﺣﺎﺷﺎ ﮐﻪ ﺑﮕﺮﺩﺍﻧﺪ ﺭﻭﯼ
من از آن روز که در بند توام آزادم
جایی که گرفتاری لذتی وصف ناپذیر برای عاشق به همراه دارد, جایی که گرفتاری, به نوعی آزادی از قید و بند روزگار است, سوگواری منطق و مفهوم درستی ندارد. هیچ منطقی برای سوگواری دلهای در بند زلف یار وجود ندارد. چرا که دلدادگی یکی از اصولی است که یک عاشق واقعی همه‌ی رنج و ملالت آن را بجان میخرد. دلی که مشتاق عشق است و آرزوی وصال دارد, اما سوگوار میشود از اینکه از صاحبش جدا افتاده که دل نیست!
خیلی ساده و قصه وار معنی این دو بیت اینگونه است که معشوق زیبارو و غارتگر دلها, با بی اعتنایی خیل عاشقان و مشتاقان بیقرار خود را رها کرده و به سرکشی و جلوه گری پرداخته است و عاشقان هم در غم دوری و دلتنگی و در انتظار دیدار او نشسته اند. اما کمی حافظانه به ابیات نگاه می کنیم.
ز زیر زلف دوتا-چون گذر کنی- بنگر
ز=از، حرف
وقتی حرف “از” بکار رفته, زلف خود بخود در این قصه کنار میرود و صاحب زلف نقدا کاری با زلف ندارد بلکه قرار است از زیر زلف(با گوشه چشم) به راست و چب خود نگاه کند. اگر قرار باشد به دلهای در بند زلف نگاه کند باید به زلف نگاه کند نه از زیر زلف. ضمن آنکه این معشوق عاشق کش فی الواقع بی اعتنا به هزاران دلی است که در بند زلف او گرفتارند.
“چون گذر کنی”=هنگامی که در حال گذری- همینکه در حال رد شدنی. این گذر کردن حاکی از آن است که معشوق یا مخاطب شاعر به مکانی پای گذاشته دور از انتظار او(شاعر)! به وضوح معشوق را در حال گذر تصویر کرده است وگرنه برای دیدن دلهای در بند زلف چه لزومی دارد که معشوق در حال گذر این کار را بکند؟! حافظ به معشوق یا مخاطب میگوید وقتی که در حال گذر از آنجا(صومعه) هستی به یمین و یسارت نگاه کن, حواست باشد آنجا همه سوگوارانند.(صومعه نشینان سیاه پوش) بیا به میکده و…مرو به صومعه…
“گذار کن چو صبا” این گذار کردن مقابل گذر کردن قبلی قرار دارد. در واقع از معشوق میخواهد بجای گذر کردن از صومعه, از بنفشه زار گذر کند. اینجاست که خواهش و تمنا شکل میگیرد, اینجاست که از معشوق درخواست می شود تا به خیل عاشقان در بندش توجه کند. جایی که همه‌ی عاشقان “بی زلف سرکشش سر سودایی از ملال همچون بنفشه بر سر زانو نهاده اند”.
بنفشه زار, ضمن آنکه مکان گذر صباست, میتواند مکانی مقابل مکان قبلی و درخور گذار معشوق باشد. جایی است که بجای سوگواران, خیل عاشقان بیقرار در انتظار دیدن معشوق اند. مانند صبا که روحبخش است و موجب شکوفایی نباتات, گذر کن بر خیل عاشقانت و ببین که چگونه بیقرار زلف بلند تواند.
پاینده باشید.

بی سواد نوشته:

همایون گرامی،
به گمانم بزیر زلف دوتاست و نه ززیر زلف دوتا،
چه اگر از زیر زلف دوتا گذر کند باید زلف را پشت سر بنهد !! همانگونه که از زیر آیینه و قرآن رد میشویم .

همایون نوشته:

بی سواد جان گرامی!
ای به قربان رنگ بی سوادی ات!
توپ وسط زمین سوگواران و بیقراران است, بازی اینجاست.
بیا تا در خواندن کمی تعقل کنیم و در نوشتن کمی تأمل. تا نه گنجور به مغلطه پر کنیم و نه زحمت دوستان افزون.

بی سواد نوشته:

همایون گرامی،
نیازی به قربان صدقه نیست، حقیر اهل توپ بازی هم نیست ، اما میداند و شمانیز انشاالله که از زیر چیزی ار گذشتی، گذشتی بسیار ساده است بنفشه به سوگواری و زلف به بی قراری معروف و مشهورند
و باقی بقایتان با یا بی مغلطه

همایون نوشته:

با احترام به ساحت بلند شعر و ادب ایران زمین
دوست گرامی!
بی سواد عزیز!
بنده هرچه گفتم چه خوب و چه بد, هردومان را مخاطب قرار دادم تا شما دوست عزیز مورد بی مهری قرار نگیرید و خاطرتان مکدر نشود. و اگر در کلامم تندی حس کردید فقط بدان جهت بود که بنده را به گناه ناکرده متهم کردید. کجای عرایض بنده خواندید که معشوق از زیر زلف گذر میکند؟!
بله, گذر از زیر زلف فعلی است محال. حال شما بفرمایید دلیل بیقراری زلف چیست؟!
در این بیت نه بیقراری منسوب به زلف است و نه سوگواری.
نگاه کردن معشوق از زیر زلف دوتا با گوشه ی چشم ضمن آنکه زیبایی او را تصویر میسازد, حساسیت موضوع از دیدگاه حافظ را نیز پر رنگ میکند. وقتی معشوق در حال گذر, به معنی راه رفتن است, و وقتی حافظ میگوید در حالی که داری راه میروی, و وقتی که میگوید از زیر زلف نگاه کن و سوگواران را ببین, تنها یک معنی دارد و آن اینکه بین سوگواران و معشوق فاصله هست, سوگواران کمی دورتر از معشوق ایستاده‌اند. و این گذر کردن نیز تنها یک معنی میدهد آنهم اینکه معشوق از مکانی خاص در حال گذر است که مورد منظور حافظ است و جز صومعه نیست. آنهایی که از صومعه ها بازدید کرده اند و یا با معماری صومعه آشنایی دارند خوب میدانند یمین و یسار آن را. و در بیتی دیگر حافظ مخاطب را از رفتن به صومعه که از دیدگاه وی جای سیاهکاران و سوگواران است منع میکند و به میکده میخواند.
و اما بنفشه! این گل در ادبیات ما با توجه به رشد و نمو منحصر به خودی که دارد نماد سوگواری شناخته شده است. اما دقت کنیم که در بیت مربوطه چه میخوانیم.
گذار کن چو صبا بر بنفشه زار و ببین
که از تطاول زلفت چه بیقرارانند
در این بیت دو مقوله مجزا اما همراه هم بیان میشود. یکی نیاز بنفشه زار به نوازش صبا. دوم نیاز خیل عاشقان به گذر معشوق. حافظ با طبع بیان و لطافت کلام منحصر به فردی که دارد این دو را در هم آمیخته و خطاب به معشوق میفرماید؛ مانند صبا که بر بنفشه زار می وزد و باعث روحبخشی و سرزندگی بنفشه های سوگوار میشود, تو هم بر خیل عاشقان بیقرارت گذر کن و موجب شادی آنان شو. معشوق با صبا همتراز است و عاشقان بیقرار با بنفشه های سوگوار. در حاشیه ی پیش مفصل عرض کردم که هیچ منطقی برای بیقراری زلف معشوق و سوگواری عاشقان گرفتار شده نمی بینیم.
پاینده باشید.

بی سواد نوشته:

دوست نادیده همایون گرامی
شعر است و هر کس به قدر همت خویش از آن ربرداشت میکند،
من گیسوی یار را بی قرار و بنفشگان را از تطاول زلف یارسوگوار می بینم
چه خوانده ام :
تاب بنفشه می دهد طره مشک بوی تو ،،،،
و…..
روزگار بکام

بی سواد نوشته:

ببخشایید، مشک سای است
طره مشک سای تو

همایون نوشته:

بی سواد عزیز!
کاش نام دیگری بعاریت میگرفتید تا اینهمه بی سواد خطابتان نکنم.
دلیل بیقراری زلف را که پاسخ ندادید…!
اما قرار نیست هرگاه سخن از بنفشه شد منتظر سوگواری باشید و هرگاه از زلف, در انتظار بیقراری.
در کدام یک از ابیات زیر رنگ سوگواری می بینید یا اثر بیقراری؟!
مسعود سعد؛
بند سر زلف تاب داده
گل را ز بنفشه آب داده
نظامی؛
بنفشه زلف را چندان دهد تاب
که باشد یاسمن را دیده در خواب
یا همین بیتی که شما مرقوم فرمودید؛
تاب بنفشه میدهد طره ی مشک سای تو
پرده ی غنچه میدرد خنده ی دلگشای تو
همه ی این ابیات در وصف زیبای های یار و یا بنفشه رقم خورده اند. بنده لطافت کلام حافظ را در همین بیت به شما دوست عزیز یادآور میشوم تا دریابید که هیچ ردی از سوگواری یا بیقراری بچشم نمیخورد.
تاب= پیچ و خم
بنفشه =گل
میدهد= بخاطر می آورد, تداعی میکند
طره= زلف, گیسو, قسمتی از موی زنان که در چپ و راست سر قرار دارد و در گذشته به حالتی پیچ و تاب خورده از دو طرف صورت و کنار گوش می آویختند.
مشک سای= آنچه که از آن رایحه ی خوش پراکنده شود.
زلف تاب خورده ی تو پیچ و تاب بنفشه را بخاطر می آورد و بوی خوش میدهد و وقتی میخندی گویی گل از غنچه می شکفد. زلف یار را به پیچ و تاب بنفشه و خنده ی او را به شکفتن گل مانند دانسته.
خوش باشید.

همایون نوشته:

یا به لطافتی دیگر زلف تو بنفشه را به پیچ و تاب وا میدارد.
یا بنفشه پیچ و تاب را از زلف تو وام گرفته است
و…

بی سواد نوشته:

می فرماید ؛
سری به بنفشه زار بزن تا ببینی تطاول زلفت چه بر سر بنفشگان آورده است.
و تطاول ظلم بسیار است چنان که شیخ آنرا بر دشمن خونخوار خویش نمی پسندد.
در همین حاشیه دوستی ، چند شاهد بر سوگواری و سر درگریبانی بنفشه آورده است،
این از سوگواری بنفشه ها.
اما
مغبچه ای با زلف دوتا و نرگسان مست در گدر رندان می خرامد ، عشوه می فروشد ، ناز می خرد و گیسو بی قرار.
به همین سادگی، به همین آسانی
ببخشایید کم گفتم، ناگزیده

بی سواد نوشته:

در گذر رندان، کوچه رندان را می گویم.
یاد زرین کوب گرامی باد.

همایون نوشته:

همایون نوشته:
دوست عزیز!
پرسش بنده خیلی روشن بود.
فرمایش شما و ایضا شاهد و مثالی را که در خصوص بیقراری زلف و سوگواری بنفشه آوردید کاملا متین و درست میبینم, اما جسارتن عرض میکنم که بی هنگام و بی موقع است.
اگر در بیت سوم که مورد مناظره ی بنده و جنابتان واقع گردیده, بجای “ز زیر زلف”, “به زیر زلف” می آمد و ایضا در آخر بیت بجای “سوگوارانند”, “بیقرارانند” می آمد جای هیچ شک و تردیدی نبود که سخن از بیقراری زلف در میان است. آنگاه به یقین میدانستیم معشوق در حال گذر است و نسیم, باد یا جابجایی هوایی که ناشی از حرکت و گذر معشوق است زلف او را از حال سکون به حرکت و رقص وامیدارد و این مفهوم بیقراری زلف است.
بنده از شما شاهد و مثال طلب نکردم دوست گرامی.
پرسش بنده از شما این بود که؛ در بیتی که با “ز زیر زلف دوتا” شروع میشود و به “سوگوارانند” ختم میشود, بیقراری زلف را چگونه استنباط می کنید؟!
آدینه روز و روزگارتان خوش

بی سواد نوشته:

همایون گرامی،
در همین شصت و چند حاشیه برخی دوستان به جابجایی بی قراری و سوگواری در بیت های سوم و چهارم ، به درستی اشاره کرده اند، من نیز با آنان هم رایم ، گیسوی یار بی قرار و بر قرار باد.
تندرست و شادکام بوید.

همایون نوشته:

گرامی بی سواد!
رأی شما و برخی دوستان نیز, محترم است. اما اگر بپذیرید از رای تان آنهم در قالب مناظره انتقاد میکنم.
شما آموخته شده اید که زلف به بیقراری مشهور است و بر آنید به هر قیمتی-حتی با جابجائی بیقراران و سوگواران- نشان بدهید آنچه را که آموخته اید در بیت سوم این غزل هم صادق است, تا به زعم تان زلف همچنان بیقرار بماند! به معشوق اجازه نمی دهید از زیر زلف نگاه کند و اطرافش راببیند باید حکما به زلف نگاه کند و بیقراری آن را ببیند چون آموخته اید که زلف باید فقط بیقرار باشد. در رأی شما, معشوق در حال گذر است و به زلف خودش نگاه می کند تا ببیند که چه زلف بیقراری دارد. این سخن نه تنها حافظانه, که شاعرانه و حتی عاشقانه هم نیست. ذهنتان را آنقدر معطوف بیقراری زلف ساخته اید که فکر نمی کنید با این جابجایی, چه لطافت و ظرافتی در بیت خدشه دار میگردد!
دوست گرامی! در بیقراری زلف معشوق, شکوه و جذابیت خاصی جلوه گر است که توصیف آن جز از نگاه عاشقان و مشتاقان نه میسر است و نه لطفی دارد. آخر چه لطافت و ظرافت شاعرانه ای می بینیم در اینکه معشوق به بیقراری زلف خود نگاه کند و لذت ببرد…؟!!! از معشوق میخواهید از چپ و راست به زلفش نگاه کند تا ببیند چقدر بیقرارند…!!!؟ این تعریف و تحسین است یا گله؟! نشنیده و ندیده بودیم حافظ اینگونه سبک و بی مایه درباب زلف یار سخن بگوید.
روز و روزگارتان بکام.

بی سواد نوشته:

همایون گرامی
این کمترین تنهابرداشت خودازین دوبیت رادرمیان نهاده است سخن از آموخته شدن !!! در بین نیست معشوق می تواند هر گونه که می خواهد به پیرامون خویش بنگرند و.سرکارآزادیدهرگونه که می پسندیدبرداشت فرمایید 
.روزگاربکام

بی سواد نوشته:

هرگونه می خواهد به پیرامون خویش بنگرد

همایون نوشته:

بی سواد گرامی!
حقیر نیز اصرار ندارد بر آنکه نظری را به عزیزی چون شما یا دیگر عزیزان تحمیل کند و هم رأی است با برداشت آزاد از اشعار غنایی بویژه شعر حافظ. از سویی هم میداند که حصول موثق به فلسفه ی کلام حافظ ممکن نیست. اما علاقمند است به اینکه شاید می شود با همین حاشیه نگاری حافظ را بهتر شناخت.
از اینکه با شما همحاشیه بودم خوشوقت گشتم.

کانال رسمی گنجور در تلگرام