گنجور

 
ظهیر فاریابی
 

ای چرخ باد پیشه تواضع کنان چو خاک

با فکرت چو آتش و طبع چو آب تو

اسباب خیر و شر شده در پرده قضا

موقوف حکم نافذ و رای صواب تو

گردون که پیش همت تو ذره ای ست،نیست

جز سایه بان طلعت چون آفتاب تو

دانی که مدتی من رنجور خاکسار

خو کرده ام به خدمت خاک جناب تو

آن بخت باشدم که ببینم در این سفر

خود را چو بخت گشته روان در رکاب تو