گنجور

 
ظهیر فاریابی

ای خسروی که درگه قدر تو را سپهر

تا روز حشر مقصد اهل زمانه کرد

غوغای فتنه دست به جایی که بر گشاد

حزم تو دفع آن به سر تازیانه کرد

پرواز کرد گرد جهان طایر جلال

تا در پناه دولت تو آشیانه کرد

در خون بدسگال تو حزم بهانه جوی

هر قصد بد که آن بتوان بی بهانه کرد

چون طاق کبریای تو اقبال برکشید

از طاق آسمانش قضا آستانه کرد

 
 
 
جشنوارهٔ رزم‌آوا: نقالی و روایتگری شاهنامه
جیحون یزدی

چشمت به تیر غمزه دلم را نشانه کرد

این لطف هم که کرد بمستی بهانه کرد

زاهد حدیث حور کند ای پسر می آر

مردانگی نداشت خیالی زنانه کرد

از پیر میفروش کرامت عجب مدار

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه