گنجور

 
ظهیر فاریابی
 

ایا شهی که گرفته ست زیر شهپر حفظ

همای دولتت از اوج ماه تا ماهی

برید صیت تو در قطع ساحت عالم

قبول می نکند و هم را به همراهی

رود زسهم تو سوی عدو خدنگ چنانک

ز جان خسته دلان ناله سحرگاهی

چو آدمی و پری جمله یک زبان شده اند

که در زمانه طغانشاه را سزد شاهی

من از جناب تو جای دگر روم به چه عذر؟

مباد کس که ازین حال یابد آگاهی

کیم قبول کند یا که بشنود سخنم

چو داد من ندهد دولت ظغانشاهی

وگر ضرورتم از شهر می بباید رفت

چنانک نه حشری باشم و نه درگاهی

بجز مثال مرا مرکبی دگر باید

که برنشینم و سهل است این اگر خواهی

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 شما حاشیه بگذارید ...

برای حاشیه‌گذاری باید در گنجور ثبت نام کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.