گنجور

 
فرخی یزدی

باید این دور اگر عالی و گردون باشد

گُنگ و کور و کر و سرگشته چو گردون باشد

در مُحیطی که پسندِ همه دیوانه‌گری است

عاقل آن است که در کِسوَتِ مجنون باشد

خسروِ کشور ما تا بُوَد این شیرین‌کار

لاله‌سان دیدهٔ مردم همه گلگون باشد

عذرِ تقصیر همی‌خواهد و گوید مأمور

کاین جنایت حَسَب‌ُالْاَمرِ همایون باشد

هرکه زین پیش جوان مُرد و چنین روز ندید

باید از مرگ به جان شاکر و ممنون باشد

نقطهٔ مرکزِ آیندهٔ ما دانی کیست

آنکه امروز از این دایره بیرون باشد

کاوه در جامعهٔ کارگری بار نیافت

به گناهی که طرفدارِ فریدون باشد

لایقِ شاه بُوَد قصر نه هر زندانی

حاکمِ جامعه گر ملّت و قانون باشد

فرخی از کَرَمِ شاه شده قصرنشین

به تو این منزلِ نو فرخ و میمون باشد

 
 
 
گنجور را از دست هوش مصنوعی نجات دهید!
فضولی

دام دردست و بلا دایره قید جهان

عارف آنست کزین دایره بیرون باشد

همه عمر براحت گذراند اوقات

فارغ از دغدغه گردش گردون باشد

نه در آن فکر که آیا چه کنم چون سازم

[...]

صائب تبریزی

داغ هر لاله که بر سینه هامون باشد

مهری از محضر رسوایی مجنون باشد

دورگردی نشود مانع یکتایی دل

قطره در ابر همان در دل جیحون باشد

ناز گرداند ورق، حسن به انصاف آمد

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه