گنجور

 
یغمای جندقی

خردم طبل جنون کوفت ز سودای دگر

عهد مجنون شد و شد نوبت شیدای دگر

دید از هر که ستم رو به من آورد ندید

غم مگر امن تر از سینه من جای دگر

مژده وصل به فردا دهیم آه که نیست

از قفای شب امروز تو فردای دگر

بستان از من و در زلف دلاویزش بند

این دل خون شده هم بر سر دل های دگر

زلف بر پای تو بیم است که دیوانه شوم

وای بینم اگر این سلسله بر پای دگر

از یک ایمان تو جان دادم و افسوس که ماند

تا قیامت به دلم حسرت ایمای دگر

لامکان دو جهان گشت و به مطلب نرسید

هر که جز کوی تو شد طالب ماوای دگر

صفت گریه یغما و شب هجر مپرس

کشتی نوح و در او هر مژه دریای دگر

 
 
 
جشنوارهٔ رزم‌آوا: نقالی و روایتگری شاهنامه
سعدی

هر شب اندیشه دیگر کنم و رای دگر

که من از دست تو فردا بروم جای دگر

بامدادان که برون می‌نهم از منزل پای

حسن عهدم نگذارد که نهم پای دگر

هر کسی را سر چیزی و تمنای کسیست

[...]

ابن یمین

ای رخ خوب تو چون گل چمن آرای دگر

وی لب لعل تو چون مل طرب افزای دگر

خوشتر از روی چو گلنار تو بر سرو سهی

نشکفد هیچ گلی بر سر و بالای دگر

هر کجا دل رود آید بسر کوی تو باز

[...]

سیف فرغانی

ای غم عشق تو چون می طرب افزای دگر

همچو من مانده در عشق تو شیدای دگر

پیش ازین انده بیهوده همی خورد دلم

بازم استد غم عشق تو زغمهای دگر

چون برون می نرود از دل من دانستم

[...]

عبید زاکانی

میپزد باز سرم بیهده سودای دگر

میکند خاطر شوریده تمنای دگر

هوس سروقدی گرد دلم میگردد

که ندارد به جهان همسر و همتای دگر

دوش در کوی خودم نعره زنان دیده ز دور

[...]

کمال خجندی

کردم از سید راگوی سوالی که ترا

هست جز رای و جز اندیشه سودای دگر

گفت صد رای دگر با تو بگویم لیکن

که من از دست تو فردا بروم جای دگر

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه