گنجور

 
یغمای جندقی
 

خردم طبل جنون کوفت ز سودای دگر

عهد مجنون شد و شد نوبت شیدای دگر

دید از هر که ستم رو به من آورد ندید

غم مگر امن تر از سینه من جای دگر

مژده وصل به فردا دهیم آه که نیست

از قفای شب امروز تو فردای دگر

بستان از من و در زلف دلاویزش بند

این دل خون شده هم بر سر دل های دگر

زلف بر پای تو بیم است که دیوانه شوم

وای بینم اگر این سلسله بر پای دگر

از یک ایمان تو جان دادم و افسوس که ماند

تا قیامت به دلم حسرت ایمای دگر

لامکان دو جهان گشت و به مطلب نرسید

هر که جز کوی تو شد طالب ماوای دگر

صفت گریه یغما و شب هجر مپرس

کشتی نوح و در او هر مژه دریای دگر