به بزم یار همدم گرچه جان است
حضور غیر بر عاشق گران است
هلاکم کرد و از هجرم بر آسود
که می گوید اجل نامهربان است
جرس امشب ننالد چون شب دوش
همانا لیلی اندر کاروان است
نماند بلبلان را ذوق فریاد
در آن گلشن که گلچین باغبان است
به گردون زان نمی نالم که ما را
شکایت هر چه هست از آسمان است
چنان مشغول صیادم که گوئی
مرا گلشن قفس دام آشیان است
نسیم رحمت آید بر مشامم
مگر این راه بر دیر مغان است
لبش گر نیست آب زندگانی
چرا پس در سواد خط نهان است
ندانم آن که می گوید سخن کیست
همی دانم که یغما ترجمان است



با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: شاعر در این غزل به احساسات عاشقانه و درد و فراق اشاره میکند و میگوید که حضور غیر در بزم محبوب برای او سخت و گران است. او از فراق و هجر رنج میبرد و به مقایسه میان حال خود با بلبلان گلستان میپردازد که دیگر صدای فریادشان در آنجا نمیپیچد. شاعر به ناکامی خود در یافتن عشق و زندگی اشاره میکند و از آسمان که به او بیمهری کرده، گله میکند. همچنین از زیبایی و شیرینی عشق میگوید و اینکه حس میکند خود در دام عشق گرفتار شده است. در پایان، یغما به جستجوی حقیقت و راز عشق و پیوند عمیق خود با کلمات اشاره دارد.
هوش مصنوعی: حضور در کنار محبوب برای عاشق مانند جان است، اما بودن غیر از او برایش سخت و دشوار است.
هوش مصنوعی: او مرا به هلاکت رساند و از دوریام آرامش یافت، چون میگوید که سرنوشت بیرحم است.
هوش مصنوعی: امشب زنگ جرس نخواهد نالید، چرا که مانند شب گذشته، لیلی در کاروان حضور دارد.
هوش مصنوعی: در آن باغ، دیگر شور و شوق بلبلان برای آواز خواندن باقی نمانده است، چرا که باغبان به دقت گلها را انتخاب کرده و دیگر جایی برای خوشحالی و آزادی آنها نیست.
هوش مصنوعی: من از آسمان شکایتی ندارم و به خاطر آنچه برای ما پیش میآید، از آن گلایه نمیکنم.
هوش مصنوعی: من آنقدر درگیر شکارچیام که انگار گلستان قفس من، همان آشیانهام است.
هوش مصنوعی: نسیم رحمت به مشام من میرسد، آیا این مسیر به سمت میخانههاست؟
هوش مصنوعی: اگر لبش آب زندگی را نداشته باشد، پس چرا در دل نوشتهها و خطوط پنهان است؟
هوش مصنوعی: نمیدانم آن کسی که صحبت میکند کیست، اما میدانم که یغما (شاعر) به خوبی معنا را منتقل میکند.
در حال بارگذاری آرایههای ادبی...
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
چو ایزد را دهشها بی کران است
پذیرفتن مرو را همچنان است
بگردان روی دل از فکرت بد
که بد کردن نه کار بخردان است
بدی اندیشه کردن در حق خلق
بدی کار تو در وی نهان است
کسی که نیکی اندیشد به هر کس
[...]
اساس شرع او ختم جهان است
شریعتها بدو منسوخ از آن است
جهانی جان چو پروانه از آن است
که آن ترسا بچه شمع جهان است
به ترسایی درافتادم که پیوست
مرا زنارِ زلفش بر میان است
درآمد دوش آن ترسا بچه مست
[...]
چه روی است آن که پیشِ کاروان است؟
مگر شمعی به دستِ ساروان است؟
سلیمان است گویی در عماری
که بر بادِ صبا تختش روان است
جمالِ ماهپیکر بر بلندی
[...]
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.