گنجور

 
یغمای جندقی

به بزم یار همدم گرچه جان است

حضور غیر بر عاشق گران است

هلاکم کرد و از هجرم بر آسود

که می گوید اجل نامهربان است

جرس امشب ننالد چون شب دوش

همانا لیلی اندر کاروان است

نماند بلبلان را ذوق فریاد

در آن گلشن که گلچین باغبان است

به گردون زان نمی نالم که ما را

شکایت هر چه هست از آسمان است

چنان مشغول صیادم که گوئی

مرا گلشن قفس دام آشیان است

نسیم رحمت آید بر مشامم

مگر این راه بر دیر مغان است

لبش گر نیست آب زندگانی

چرا پس در سواد خط نهان است

ندانم آن که می گوید سخن کیست

همی دانم که یغما ترجمان است

 
 
 
جشنوارهٔ رزم‌آوا: نقالی و روایتگری شاهنامه
ادیب صابر

بگردان روی دل از فکرت بد

که بد کردن نه کار بخردان است

بدی اندیشه کردن در حق خلق

بدی کار تو در وی نهان است

کسی که نیکی اندیشد به هر کس

[...]

عطار

جهانی جان چو پروانه از آن است

که آن ترسا بچه شمع جهان است

به ترسایی درافتادم که پیوست

مرا زنارِ زلفش بر میان است

درآمد دوش آن ترسا بچه مست

[...]

مشاهدهٔ بیش از ۳۸ مورد هم آهنگ دیگر از عطار
سعدی

چه روی است آن که پیش کاروان است

مگر شمعی به دست ساروان است

سلیمان است گویی در عماری

که بر باد صبا تختش روان است

جمال ماه پیکر بر بلندی

[...]

مشاهدهٔ ۱ مورد هم آهنگ دیگر از سعدی
مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه