گنجور

 
واقف لاهوری

شب فراق ر بس عرصه بر دلم تنگ است

میان چشم من و خواب تا سحر جنگ است

به دوستی که سبک‌تر بود چو گل بر من

ز دست همچو تویی صدهزار من سنگ است

ز بس خیال دهانش گرفته تنگ مرا

جهان چو دیدهٔ سوزن به چشم من تنگ است

ز ضعف خویش چه گویم جز این قدر که مرا

به هم رساندن مژگان هزار فرسنگ است

 
 
نسکبان اندروید