شب فراق ر بس عرصه بر دلم تنگ است
میان چشم من و خواب تا سحر جنگ است
به دوستی که سبکتر بود چو گل بر من
ز دست همچو تویی صدهزار من سنگ است
ز بس خیال دهانش گرفته تنگ مرا
جهان چو دیدهٔ سوزن به چشم من تنگ است
ز ضعف خویش چه گویم جز این قدر که مرا
به هم رساندن مژگان هزار فرسنگ است