گنجور

 
واقف لاهوری

عشق سوزم در استخوان انداخت

گویی آتش به نیستان انداخت

عشق را جا به سینه دادم لیک

او ز صدرم بر آستان انداخت

در چمن ذوق نالهٔ دردم

بلبلان را ز آشیان انداخت

یار تا از نظر فکند مرا

بر زمینم ز آسمان انداخت

در چمن چون دلم فغان برداشت

بلبل از رشک آشیان انداخت

من افتاده‌ای که همچو زمین

هر چه آمد ز آسمان انداخت

 
 
نسکبان اندروید