عشق سوزم در استخوان انداخت
گویی آتش به نیستان انداخت
عشق را جا به سینه دادم لیک
او ز صدرم بر آستان انداخت
در چمن ذوق نالهٔ دردم
بلبلان را ز آشیان انداخت
یار تا از نظر فکند مرا
بر زمینم ز آسمان انداخت
در چمن چون دلم فغان برداشت
بلبل از رشک آشیان انداخت
من افتادهای که همچو زمین
هر چه آمد ز آسمان انداخت