نه کار بر دل من روزگار تنگ گرفت
چه شکوه سر کنم از بخت یار تنگ گرفت
ز جای خود نتواند غبار من برخاست
زمانه بس که برین خاکسار تنگ گرفت
چنانکه یار بیاری رسد پس از عمری
غمت چو دید مرا در کنار تنگ گرفت
گرفت رنگ حنا دست ار ز خون دلم
ز بس به دست خودش آن نگار تنگ گرفت
کند مضایقه با من به نیم دشنامی
ز بس به خویش دهان تو کار تنگ گرفت
به گل مجال شکفتن شده است تنگ چنان
رخ که این همه بر تو بهار تنگ گرفت



با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.