نه کار بر دل من روزگار تنگ گرفت
چه شکوه سر کنم از بخت یار تنگ گرفت
ز جای خود نتواند غبار من برخاست
زمانه بس که برین خاکسار تنگ گرفت
چنانکه یار بیاری رسد پس از عمری
غمت چو دید مرا در کنار تنگ گرفت
گرفت رنگ حنا دست ار ز خون دلم
ز بس به دست خودش آن نگار تنگ گرفت
کند مضایقه با من به نیم دشنامی
ز بس به خویش دهان تو کار تنگ گرفت
به گل مجال شکفتن شده است تنگ چنان
رخ که این همه بر تو بهار تنگ گرفت