واقف لاهوری » غزلیات ناتمام » شمارهٔ ۳۱۴

ازان لب یافت از بس ساز و رگ شکرافشانی

کند با نیشکر هر دم نی قلیان نواخانی

دماغ گفت‌وگو حالا ندارم از پریشانی

چه می‌پرسید ز حالم چون زبان زحال می‌دانی

چه غم گر آستین افشاند زلف دلبران بر ما

کسی از دست ما نگرفته دامان پریشانی

بیا یک روز در گلشن بساط عیش اندازیم