ازان لب یافت از بس ساز و رگ شکرافشانی
کند با نیشکر هر دم نی قلیان نواخانی
دماغ گفتوگو حالا ندارم از پریشانی
چه میپرسید ز حالم چون زبان زحال میدانی
چه غم گر آستین افشاند زلف دلبران بر ما
کسی از دست ما نگرفته دامان پریشانی
بیا یک روز در گلشن بساط عیش اندازیم