چون تو آیی بر سر بیداد نتوان زیستن
ور توان بیخاطر ناشاد نتوان زیستن
در قفس هم میتوان یک چند فارغبال زیست
لیکن از بیرحمی صیاد نتوان زیستن
گشت در طفلی پدر از عشق من بیزار و گفت
با تو ای رسوای مادرزاد نتوان زیستن
ای صبا از من بگو با خوشنشینان چمن
تا بود دام و قفس آزاد نتوان زیستن
ای که میپرسی که اقلیم دلت ویران چراست
عشق هرجا حاکم است آباد نتوان زیستن



با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.