چون تو آیی بر سر بیداد نتوان زیستن
ور توان بیخاطر ناشاد نتوان زیستن
در قفس هم میتوان یک چند فارغبال زیست
لیکن از بیرحمی صیاد نتوان زیستن
گشت در طفلی پدر از عشق من بیزار و گفت
با تو ای رسوای مادرزاد نتوان زیستن
ای صبا از من بگو با خوشنشینان چمن
تا بود دام و قفس آزاد نتوان زیستن
ای که میپرسی که اقلیم دلت ویران چراست
عشق هرجا حاکم است آباد نتوان زیستن