گنجور

 
واقف لاهوری

نتَوان کرد مرا از تو به تدبیر جدا

چه مجال است که گردد شکر از شیر جدا

هیچ‌کس نیست به زندانِ غمت بی‌شیون

منِ دیوانه جدا نالم و زنجیر جدا

چند در گوشهٔ ویرانه خرابم دارد

بیم سیلاب جدا و غم تعمیر جدا

 
 
نامبردگان شاهنامه
صائب

خام ماندم ز می کهنه کشیدم تا دست

نشود هیچ مرید از قدم پیر جدا!

خاطر جمع مرا چند پریشان دارد؟

خواب آشفته جدا و غم تعبیر جدا

همت آن است که موقوف نباشد به شعور

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه