گنجور

 
واقف لاهوری

بسمل نمود آرزوی تیغ او مرا

در خون نشاند عاقبت این آرزو مرا

بیمار کرد آرزوی تیغ او مرا

هرگز فرونمی‌رود آب از گلو مرا

همچون حنای رفته ز کف در هوای تو

رنگ پریده باز نیامد به رو مرا

ای وای چون زی‌ام که مجال نفس نماند

زین گریه‌ای که بسته گره در گلو مرا

 
 
نسکبان اندروید