واقف لاهوری » غزلیات ناتمام » شمارهٔ ۲۳

بسمل نمود آرزوی تیغ او مرا

در خون نشاند عاقبت این آرزو مرا

بیمار کرد آرزوی تیغ او مرا

هرگز فرونمی‌رود آب از گلو مرا

همچون حنای رفته ز کف در هوای تو

رنگ پریده باز نیامد به رو مرا

ای وای چون زی‌ام که مجال نفس نماند

زین گریه‌ای که بسته گره در گلو مرا