بسمل نمود آرزوی تیغ او مرا
در خون نشاند عاقبت این آرزو مرا
بیمار کرد آرزوی تیغ او مرا
هرگز فرونمیرود آب از گلو مرا
همچون حنای رفته ز کف در هوای تو
رنگ پریده باز نیامد به رو مرا
ای وای چون زیام که مجال نفس نماند
زین گریهای که بسته گره در گلو مرا