حدیث گرمی خوی تو بر زبان دارم
همینکه شمع صفت شعله در دهان دارم
مباش بیخبر از حال من سرت گردم
که داغ بر جگر و مهر بر دهان دارم
ز رنج هجر برم جان رسم به راحت وصل
به سختجانی خود اینقدر گمان دارم
چنین به جانب دام و قفس برم که هنوز
تعلقی بخس و خار آشیان دارم
مبین به چشم ضعیفمک که همچو موسیقار
چه نالهها که درین مشت استخوان دارم



با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.