حدیث گرمی خوی تو بر زبان دارم
همینکه شمع صفت شعله در دهان دارم
مباش بیخبر از حال من سرت گردم
که داغ بر جگر و مهر بر دهان دارم
ز رنج هجر برم جان رسم به راحت وصل
به سختجانی خود اینقدر گمان دارم
چنین به جانب دام و قفس برم که هنوز
تعلقی بخس و خار آشیان دارم
مبین به چشم ضعیفمک که همچو موسیقار
چه نالهها که درین مشت استخوان دارم