واقف لاهوری » غزلیات ناتمام » شمارهٔ ۲۲۸

حدیث گرمی خوی تو بر زبان دارم

همین‌که شمع صفت شعله در دهان دارم

مباش بی‌خبر از حال من سرت گردم

که داغ بر جگر و مهر بر دهان دارم

ز رنج هجر برم جان رسم به راحت وصل

به سخت‌جانی خود این‌قدر گمان دارم

چنین به جانب دام و قفس برم که هنوز

تعلقی بخس و خار آشیان دارم

مبین به چشم ضعیفمک که همچو موسیقار

چه ناله‌ها که درین مشت استخوان دارم