گنجور

 
واقف لاهوری

کس چرا دل به چنین شوخ جفا جو بندد

که ز ابرو کشد آن را که به گیسو بندد

کشتگان تو چه‌سان داد ستانند به حشر

که زبان همه آن نرگس جادو بندد

استخوان ریزهٔ من چون بدهم جان ز وفات

سگ کوی تو چو تعویذ به بازو بندد

بهر صیدافکنی افتاد چو به صحرا گذرت

حیرت چشم تو پای رم آهو بندد

 
 
نسکبان اندروید