کس چرا دل به چنین شوخ جفا جو بندد
که ز ابرو کشد آن را که به گیسو بندد
کشتگان تو چهسان داد ستانند به حشر
که زبان همه آن نرگس جادو بندد
استخوان ریزهٔ من چون بدهم جان ز وفات
سگ کوی تو چو تعویذ به بازو بندد
بهر صیدافکنی افتاد چو به صحرا گذرت
حیرت چشم تو پای رم آهو بندد