زان کماندار به حالم نظری بود نماند
تیر او را به دل من گذری بود نماند
بعد ازین ما و گوارایی زهر حرمان
از لب یار امیدی شکری بود نماند
گریه سرمایهٔ بیتابی من داد به آب
سرمه در چشم من از خاک دری بود نماند
خشکی طالع من کارگر افتاد آخر
در غم یار مرا چشم تری بود نماند
بینوا ساخته این عشق جگرخوار مرا
برگ عیشم دو سه لخت جگری بود نماند
شب به زلفش دل آشفته دماغم میگفت
که مرا با تو ازین پیش سری بود نماند



با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.