واقف لاهوری » غزلیات ناتمام » شمارهٔ ۱۲۲

زان کماندار به حالم نظری بود نماند

تیر او را به دل من گذری بود نماند

بعد ازین ما و گوارایی زهر حرمان

از لب یار امیدی شکری بود نماند

گریه سرمایهٔ بیتابی من داد به آب

سرمه در چشم من از خاک دری بود نماند

خشکی طالع من کارگر افتاد آخر

در غم یار مرا چشم تری بود نماند

بینوا ساخته این عشق جگرخوار مرا

برگ عیشم دو سه لخت جگری بود نماند

شب به زلفش دل آشفته دماغم می‌گفت

که مرا با تو ازین پیش سری بود نماند