به شهرم خرد چند رسوا نماید
جنون کو که تا راه صحرا نماید
نمودم به دلدار تملیک دل را
دروغی شود هر که دعوی نماید
چه غم چشم او کشت اگر بیدلان را
لب او ز یک بوسه احیا نماید
ز دیدار حق ناامیدی چه لازم
گر امروز ننمود فردا نماید
به هر لحظه میترسد از شک چشمم
مرا آخر این طفل رسوا نماید
به جای که جانان تو ابرو نمایی
که باشد مه نو که خود را نماید
ز دنیا مخور بازی ای تشنهٔ حرص
سرابیست هرچند دریا نماید
بسی عقده پیش آمد از زلف یارم
کسی نیست تا پیش او وا نماید
ندارم به بزم بتان آشنایی
مگر دل ز جا خیز و جا نماید



با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.