به شهرم خرد چند رسوا نماید
جنون کو که تا راه صحرا نماید
نمودم به دلدار تملیک دل را
دروغی شود هر که دعوی نماید
چه غم چشم او کشت اگر بیدلان را
لب او ز یک بوسه احیا نماید
ز دیدار حق ناامیدی چه لازم
گر امروز ننمود فردا نماید
به هر لحظه میترسد از شک چشمم
مرا آخر این طفل رسوا نماید
به جای که جانان تو ابرو نمایی
که باشد مه نو که خود را نماید
ز دنیا مخور بازی ای تشنهٔ حرص
سرابیست هرچند دریا نماید
بسی عقده پیش آمد از زلف یارم
کسی نیست تا پیش او وا نماید
ندارم به بزم بتان آشنایی
مگر دل ز جا خیز و جا نماید