گنجور

 
واقف لاهوری

به پیری‌ام شده رهزن جوان خودرایی

خدانترس بتی خودپسند خودرایی

هزار حیف که یک بار هم ندیدم از او

تفقدی کرمی پرسشی دل‌آسایی

به زیر چرخ نداریم چاره‌ای ز گداز

برای ماست فلک بوتهٔ معمایی

صبا چمن به چمن گشته‌ای نشانم ده

به رنگ و بویش اگر دیده‌ای گلی جایی

بیا به چشم ترم لخت دل تماشا کن

چو تخته‌پارهٔ کشتی میان دریایی

ز من برای چه دامن کشیده می‌گذری

مرا ز ضعف نمانده‌ست دست گیرایی

دل غریب تو واقف مگر به شور آید

که هست بر سر کویش غریب غوغایی

 
 
نامبردگان شاهنامه
منوچهری

گرفتمت که رسیدی بدانچه می‌طلبی

گرفتمت که شدی آنچنان که می‌بایی

نه هر چه یافت کمال از پیش بود نقصان

نه هر چه داد، ستد باز چرخ مینایی؟!

وطواط

بزلف مشکی، جانا، بچهره دیبایی

چو تو نباشد، دانم، کسی بزیبایی

مرا تو گویی: در هجر من شکیبا شو

کرا بود ز چنین صورتی شکیبایی ؟

زبان ببندی و هر ساعت از حدیث مرا

[...]

سوزنی سمرقندی

بر من آمد دوش آن در چشم بینائی

ز بهر جستن تدبیر رای فردائی

هرآنچه داشت به دل راز پیش من بگشاد

بلی چنین سزد از یکدلی و یکتائی

چه گفت گفت بخواهم شدن ز تو یکچند

[...]

مشاهدهٔ ۱ مورد هم آهنگ دیگر از سوزنی سمرقندی
قوامی رازی

کریم بار خدایا به ما توبه شائی

غریب نیست اگر بر همه ببخشائی

اسیر و عاجز و بیچاره و گنهکاریم

نهاده گوش به امر تو تا چه فرمائی

به درگه تو چه خیزد ز ما و طاعت ما

[...]

جمال‌الدین عبدالرزاق

بزرگوارا در انتظار بخشش تو

نمانده است مرا طاقت شکیبائی

سه چیز رسم بود شاعران طامع را

نخست مدح و دوم قطعه تقاضائی

اگر بداد سوم شکرا اگر نداد هجا

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه