واقف لاهوری » غزلیات » شمارهٔ ۹۹۶

به پیریم شده رهزن جوان خودرای

خدانترس بتی خودپسند خودرای

هزار حیف که یک‌بار هم ندیدیم ازو

تفقدی کرمی پرسشی دلاسای

به زیر چرخ نداریم چاره‌ای ز گداز

برای ماست فلک بوتهٔ معمای

صبا چمن به چمن گشته‌ای نشانم ده

به رنگ و بویش اگر دیده‌ای گلی جای

بیا به چشم ترم لخت دل تماشا کن

چو تخته‌پارهٔ کشی میان دریای

ز من برای چه دامن کشیده می‌گذری

مرا ز ضعف نمانده است دست گیرای

دل غریب تو واقف مگر به شور آید

که هست بر سر کویش غریب غوغای