گنجور

 
واقف لاهوری

بهر عیادت دل غمگین نیامدی

بیمار خویش را سر بالین نیامدی

جذب منت اگرچه بسی بی‌قرار ساخت

نازم تو راذ که از بس تمکین نیامدی

می‌آمدی که تا ببری دین و دل ز من

چیزی نماند چون ز دل و جان نیامدی

صد ره به سوی غیر شدی ماه من ز مهر

یک‌ره به کلبه‌ام ز در کین نیامدی

صبحی به بام رفتی و خورشید از افق

سر بر نداشت تا تو به پایین نیامدی

گفتی که من به خانهٔ تو خواهم آمدن

سنگ رهت شد آن دل سنگین نیامدی

مشکل که بعد مرگ به خاکم گذر کنی

در زندگی مرا چو به بالین نیامدی

واقف سپرد جان ز جفای تو دیر شد

بر خاک آن جفاکش دیرین نیامدی

 
 
نسکبان اندروید