گنجور

 
واقف لاهوری

نیست یک تن که به جان نیست خریدار شما

چشم بد دور ازین گرمی بازار شما

برد نقد خرد از کیسهٔ هر عیّاری

کیسه‌پرداز چو شد طرّهٔ طرّار شما

دل من پاره نمی‌گشت بدین‌سان ز ستم

بودی ار پارهٔ انصاف به سرکار شما

طاقت من کمری گشت خدا را رحمی

آخر ای خوش‌کمران چند کشم بار شما

طلبیدن ز شما مهر و وفا دور از کار

زانکه جز جور و جفا نیست دگر کار شما

ما به‌جز مهر و وفا هیچ نکردیم ولیک

آه با این همه هستیم گنهکار شما

طائر قدسی دل عرش‌نشیمن بوده است

واه چه گردید که گردید گرفتار شما

گو ببارد به سر من همه خشت و همه سنگ

من نخواهم شدن از سایهٔ دیوار شما

پشت دستی به رخ دولت دنیا بزنم

گر دهد دست مرا دولت دیدار شما

می‌روم با دل پر خار که نتْوانم دید

گل به دامن ببرد غیر ز گلزار شما

در خور حرف شما گوش گدایان نبُود

لایق گوش شهان گوهر شهوار شما

نه عیادت ز شما آید و نی فکر دوا

به چه امید زید واقف بیمار شما

 
 
نسکبان اندروید