گنجور

 
واقف لاهوری

کردم از زاریِ خود بیزار یار خویش را

با که گویم یا رب اکنون حال زار خویش را

گفتم از جور رقیبان خیربادِ کوی یار

بی‌ضرورت کی گذارد کس دیار خویش را

منّت ایزد که من بر رغمِ اهل روزگار

ساختم صرف محبّت روزگار خویش را

نخلم ای باد صبا محتاج تحریک تو نیست

باش تا من خود بریزم برگ و بار خویش را

گر ز سودن‌ها کف دستم حنایی شد بجاست

داده‌ام از دست دامان نگار خویش را

حیله‌ها سازند چون سیماب بهر کشتنش

هر کجا یابند خوبان بی‌قرار خویش را

هست چندان الفتی با این تن خاکی مرا

می‌دهم بر باد خود مشت غبار خویش را

گر فکندم کار بر تقدیر نتوان عیب جست

خوب داند هرکسی تدبیر کار خویش را

بس که وقت آمدن خود را فراموش کرده‌ام

می‌کشم در محفل او انتظار خویش را

واقف امشب گریه می‌کرد از خیال کوی یار

چون غریبی کو به یاد آرد دیار خویش را

 
 
نسکبان اندروید