گنجور

 
واقف لاهوری

کردم از زاریِ خود بیزار یار خویش را

با که گویم یا رب اکنون حال زار خویش را

گفتم از جور رقیبان خیربادِ کوی یار

بی‌ضرورت کی گذارد کس دیار خویش را

منّت ایزد که من بر رغمِ اهل روزگار

ساختم صرف محبّت روزگار خویش را

نخلم ای باد صبا محتاج تحریک تو نیست

باش تا من خود بریزم برگ و بار خویش را

گر ز سودن‌ها کف دستم حنایی شد بجاست

داده‌ام از دست دامان نگار خویش را

حیله‌ها سازند چون سیماب بهر کشتنش

هر کجا یابند خوبان بی‌قرار خویش را

هست چندان الفتی با این تن خاکی مرا

می‌دهم بر باد خود مشت غبار خویش را

گر فکندم کار بر تقدیر نتوان عیب جست

خوب داند هرکسی تدبیر کار خویش را

بس که وقت آمدن خود را فراموش کرده‌ام

می‌کشم در محفل او انتظار خویش را

واقف امشب گریه می‌کرد از خیال کوی یار

چون غریبی کو به یاد آرد دیار خویش را

 
 
نامبردگان شاهنامه
سعدی

وه که گر من بازبینم روی یار خویش را

تا قیامت شکر گویم کردگار خویش را

یارِ بارافتاده را در کاروان بگذاشتند

بی‌وفا یاران که بربستند بار خویش را

مردم بیگانه را خاطر نگه دارند خلق

[...]

همام تبریزی

ما به دست یار دادیم اختیار خویش را

حاصلی زین به ندانستیم کار خویش را

بر امید آن که روزی کار ما گیرد قرار

سال‌ها کردیم ضایع روزگار خویش را

ریختی خون دلم شکرانه بر جان من است

[...]

امیرخسرو دهلوی

باشد آن روزی که بینم غمگسار خویش را

شادمان یابم دل امیدوار خویش را

شد دو چشمم ز انتظارش چار در راه امید

چار جانب وقف کردم هر چهار خویش را

شاید ار بر خاک خسپم همچو گل پر خون کنار

[...]

سیف فرغانی

ای بچشم دل ندیده روی یار خویش را

کرده ای بی عشق ضایع روزگار خویش را

کعبه رو سوی تو دارد همچو تو رو سوی او

گر تو روزی قبله سازی روی یار خویش را

عشق دعوی می کنی، بار بلا بر دوش نه

[...]

امیرعلیشیر نوایی

هرگه از تب زرد یابم گلعذار خویش را

در خزان رو کرده بینم نو بهار خویش را

در عرق افتد چو جسم ناتوانش بنگرم

غرقه بحر بلا جان نزار خویش را

از حرارت چون شود نازک تنش در اضطراب

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه