آنکه برده است دل و دین من از ایمای
چشم آیینه ندیداست چو او زیبای
آنکه در هر بن موی من او مجنونی است
هست در شکن طرهٔ او لیلای
چه بلای تو که در شهر یکی خانه نماند
که دران نیست ز بیداد تو واویلای
باغبان گشت در اطراف گلستان و نیافت
همچو جانانهٔ من سرو سهی بالای
...
دلم افتاده به جای جگر من جای
نیست ممکن که دگربار به دستم افتد
دل فتاد است به جنگ مژهٔ گیرای
واه که در قسمتم از سرکهٔ پشانیها
آنقدر نیست که از وی شکنم صفرای
کرده چشم تو مرا مست و خراب و مدهوش
داشتم ورنه صلاحی ورع و تقوای
خواجه را گو که مرا نام نهد بندهٔ عشق
که جز او نیست مرا در دو جهان مولای
مصلحت نیست که در شهر نشینی واقف
زانکه دادند تو رادیدهٔ طوفانزای



با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.