واقف لاهوری » غزلیات » شمارهٔ ۹۸۶

آنکه برده است دل و دین من از ایمای

چشم آیینه ندیداست چو او زیبای

آنکه در هر بن موی من او مجنونی است

هست در شکن طرهٔ او لیلای

چه بلای تو که در شهر یکی خانه نماند

که دران نیست ز بیداد تو واویلای

باغبان گشت در اطراف گلستان و نیافت

همچو جانانهٔ من سرو سهی بالای

...

دلم افتاده به جای جگر من جای

نیست ممکن که دگربار به دستم افتد

دل فتاد است به جنگ مژهٔ گیرای

واه که در قسمتم از سرکهٔ پشانی‌ها

آن‌قدر نیست که از وی شکنم صفرای

کرده چشم تو مرا مست و خراب و مدهوش

داشتم ورنه صلاحی ورع و تقوای

خواجه را گو که مرا نام نهد بندهٔ عشق

که جز او نیست مرا در دو جهان مولای

مصلحت نیست که در شهر نشینی واقف

زانکه دادند تو رادیدهٔ طوفان‌زای