چه باشد گر به شکر مهجبینی
شبی با تیرهروزان همنشینی
اگر خود را به چشم من ببینی
به هر ناشستهروی کی نشینی
قدم بر چشم کس نگذارد از ناز
تو ای سرو از کدامین سرزمینی
تو را نی دوست میگویم نه دشمن
که تو صبح آنچنان شام اینچنینی
ز بس تیرم زدی ترکش تهی شد
کماندارا هنوزم در کمینی
ندارد اعتبار مهرت ای ماه
تو گاه بر آسمان گاه بر زمینی
عجب معجونی از شیرین و تلخی
عجب مجموعهای از مهر و کینی
غباری گر به خاطر داری از من
روم زانسان که گرد من نبینی
بناز ای سروقامت راست آمد
به بالایت قبای نازنینی
به عالم فتنه از قد تو برخاست
تو گویا فتنه للعالمینی
ز چشم هر که رفتی نامدی باز
مگر جانان نگاه واپسینی
تو یار من نخواهی شد به صد قرن
که با اغیار روز و شب قرینی
تمامی ساحرانت آفرین خوان
به چشمت ختم شد سحرآفرینی
مکن از ما جدای ای غم یار
تو ما را مونس جان حزینی
درین صوت نخواهد ماند جان نیز
که دل بردی کنون در فکر دینی
به مردن گشتهای نزدیک در عشق
چرا واقف نکردی دوربینی



با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.