نباشد همچو من در کوچهٔ زلف تو شیدایی
گرفتار است جان ز آشفتگی جای دلم جایی
فضولیهای مهمان میزبان را داغ میسازد
غمت هر لحظه میسوزد دلم را از تقاضایی
مرا گر دوست میدانی مروت کن به من باری
وگر دشمن تصور کردهای ظالم مدارایی
مکن ای خط سرکش اینقدر بیداد بر رویش
خدا کرده است پیدا بهر هر فرعون موسایی
جنون کهنه دل را تنگ میدارد خوشا روزی
که او نو خط شود ما را دهد رو تازه سودایی
کمان عشق با این ناتوانی میکشیدم من
اگر از گوشهٔ ابروی او میبود ایمایی
چرا بینم زیان واقف که با عشق است سودایم
گریبان دادم آوردم به کف دامان صحرایی