گنجور

 
واقف لاهوری

لبش آب بقاست پنداری

دردها را دواست پنداری

حرف‌های دروغ مدعیان

وای من گر تو راست پنداری

شب هجران چه‌ها به جانم کرد

شب نه روز جزاست پنداری

دلفریب است وعده‌اش چندان

که سراسر وفاست پنداری

گلرخان می‌برند دست به دست

خون عاشق حناست پنداری

جز به مردن نمی‌کند پنجه

عشق مردآزماست پنداری

دل دران طلف مضطرب حالست

چه بلا مبتلاست پنداری

بس‌که یکسان به خاک راه تو شد

چشم من نقش پاست پنداری

اینکه من می‌کشم ز جور و جفا

اجر مهر و وفاست پنداری

عهد یاران عهد ما واقف

پوچ و پا در هواست پنداری

 
 
نسکبان اندروید