از دل نفسی به در نمیآیی
یک لحظه به دیده در نمیآیی
ای ماه نو از چه میکشی شمشیر
با آبروی یار بر نمیآیی
این رنگ گرفتی از کجا آخر
ای گریه گر از جگر نمیآیی
از خانهخرابیام چه میپرسی
یک روز چرا ز در نمیآیی
تا جان نرسد به لب اسیران را
ای عمر کسی به سر نمیآیی
ای نور نظر چهها نمیبینم
زین درد که در نظر نمیآیی
در شهر ز پرتو تو مهتاب است
هرچند به بام بر نمیآیی
هجران تو ساخته است یعقوبم
در خواب هم ای پسر نمیآیی
جان داد بر آستانهات واقف
بیدرد ز خانه بر نمیآیی



با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.