واقف لاهوری » غزلیات » شمارهٔ ۹۰۵

از دل نفسی به در نمی‌آیی

یک لحظه به دیده در نمی‌آیی

ای ماه نو از چه می‌کشی شمشیر

با آبروی یار بر نمی‌آیی

این رنگ گرفتی از کجا آخر

ای گریه گر از جگر نمی‌آیی

از خانه‌خرابی‌ام چه می‌پرسی

یک روز چرا ز در نمی‌آیی

تا جان نرسد به لب اسیران را

ای عمر کسی به سر نمی‌آیی

ای نور نظر چه‌ها نمی‌بینم

زین درد که در نظر نمی‌آیی

در شهر ز پرتو تو مهتاب است

هرچند به بام بر نمی‌آیی

هجران تو ساخته است یعقوبم

در خواب هم ای پسر نمی‌آیی

جان داد بر آستانه‌ات واقف

بی‌درد ز خانه بر نمی‌آیی