گنجور

 
واقف لاهوری

دلی دارم چه دل از زلف او سرشار سودایی

که از سود و زیان من ندارد هیچ پروایی

مرا تا چند گویی کز سر کویم برو جایی

اگر می‌بود جای من ز سر می‌ساختم پایی

دل و جان در ازل تقسیم چون کردن عاشق را

دل بی‌صبر بخشیدند و جان ناشکیبایی

اگر بخت جوان داری بده دستی به دامانش

که چون پیر مغان دیگر نخواهی یافت بابایی

چو روز توست امروز آنچه خواهی از جفا می‌کن

ولی دانسته باش این را که در پیش است فردایی

تو گرم صحبت اغیار و من در حیرتم زین رو

که با ناشسته‌رویان می‌نشیند چون تو مرزایی

چو سروم رفت پا در گل فرو زین دیدهٔ گریان

ز بس استادم اندر انتظار سرو بالایی

چو آید بر سرم برچیده دامن بگذرد آن گل

گمان دارد که من چون خار دارم دست گیرایی

بهار آید بیا همراه من واقف توقف کن

چرا در خانه بنشینی هوایی هست و صحرایی

 
 
نامبردگان شاهنامه
فرخی سیستانی

بهار آمد من و هر روز نو باغی و نو جایی

به گشتن هر زمان عزمی به بودن هر زمان رایی

قدح پر باده رنگین به دست باده پیمایی

چو مرغ از گل به گل هر ساعتی دیگر تماشایی

نگاری با من و رویی نه رویی بلکه دیبایی

[...]

مشاهدهٔ ۱ مورد هم آهنگ دیگر از فرخی سیستانی
ناصرخسرو

شبی تاری چو بی‌ساحل دمان پر قیر دریائی

فلک چون پر ز نسرین برگ نیل اندوده صحرائی

نشیب و توده و بالا همه خاموش و بی‌جنبش

چو قومی هر یکی مدهوش و درمانده به سودائی

زمانه رخ به قطران شسته وز رفتن برآسوده

[...]

سنایی

ایا بی حد و مانندی که بی مثلی و همتایی

تو آن بی مثل و بی شبهی که دور از دانش مایی

ز وهمی کز خرد خیزد تو زان وهم و خرد در وی

ز رایی کز هوا خیزد تو دور از چشم آن رایی

پشیمانست دل زیرا که تو اسرارها دانی

[...]

انوری

خرد را دوش می‌گفتم که ای اکسیر دانایی

همت بی‌مغز هشیاری همت بی‌دیده بینایی

چه گویی در وجود آن کیست کو شایستگی دارد

که تو با آب روی خویش خاک پای او شایی

کسی کاندر جهان بی‌هیچ استکمال از غیری

[...]

جمال‌الدین عبدالرزاق

زهی اخلاق تو محمود همچون عقل و دانائی

زهی ایام تو مشکور همچون عهد برنائی

امام شرق رکن الدینکه سوی حضرتت دایم

خطاب انجم و چرخست مولانا و مولائی

اضافت با کف رادت ز گیتی گنج پردازی

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه