دلی دارم چه دل از زلف او سرشار سودایی
که از سود و زیان من ندارد هیچ پروایی
مرا تا چند گویی کز سر کویم برو جایی
اگر میبود جای من ز سر میساختم پایی
دل و جان در ازل تقسیم چون کردن عاشق را
دل بیصبر بخشیدند و جان ناشکیبایی
اگر بخت جوان داری بده دستی به دامانش
که چون پیر مغان دیگر نخواهی یافت بابایی
چو روز توست امروز آنچه خواهی از جفا میکن
ولی دانسته باش این را که در پیش است فردایی
تو گرم صحبت اغیار و من در حیرتم زین رو
که با ناشستهرویان مینشیند چون تو مرزایی
چو سروم رفت پا در گل فرو زین دیدهٔ گریان
ز بس استادم اندر انتظار سرو بالایی
چو آید بر سرم برچیده دامن بگذرد آن گل
گمان دارد که من چون خار دارم دست گیرایی
بهار آید بیا همراه من واقف توقف کن
چرا در خانه بنشینی هوایی هست و صحرایی



با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.