واقف لاهوری » غزلیات » شمارهٔ ۹۰۱

دلی دارم چه دل از زلف او سرشار سودایی

که از سود و زیان من ندارد هیچ پروایی

مرا تا چند گویی کز سر کویم برو جایی

اگر می‌بود جای من ز سر می‌ساختم پایی

دل و جان در ازل تقسیم چون کردن عاشق را

دل بی‌صبر بخشیدند و جان ناشکیبایی

اگر بخت جوان داری بده دستی به دامانش

که چون پیر مغان دیگر نخواهی یافت بابایی

چو روز توست امروز آنچه خواهی از جفا می‌کن

ولی دانسته باش این را که در پیش است فردایی

تو گرم صحبت اغیار و من در حیرتم زین رو

که با ناشسته‌رویان می‌نشیند چون تو مرزایی

چو سروم رفت پا در گل فرو زین دیدهٔ گریان

ز بس استادم اندر انتظار سرو بالایی

چو آید بر سرم برچیده دامن بگذرد آن گل

گمان دارد که من چون خار دارم دست گیرایی

بهار آید بیا همراه من واقف توقف کن

چرا در خانه بنشینی هوایی هست و صحرایی