گنجور

 
واقف لاهوری

خدا برد به کجا می‌روی شتاب‌زده

پی کدام دل دیگر اضطراب زده

چه مستی است به چشم بتان تعالی‌الله

که پشت دست به پیمانهٔ شراب زده

فرودم آمده‌ای در دل و عجب دارم

که خیمه چون تو شهی در دو خراب زده

ز تاب روی تو دل می‌برد به زلف پناه

بلی به سایه کشد رخت آفتاب زده

تمام جوش و خروشم ز رشک همچو سیل

که سیل اشک منت بوسهٔ رکاب زده

نگار من عرق‌آلود می‌رسید بینید

گل بهشت که بر خویشتن گلاب زده

ز حسن خدمت چشم منست و مژگانم

حریم او که چنین رفته است آب زده

حساب روز حسابش مگر به خاطر نیست

که غمزه‌ات به دلم تیر بی‌حساب زده

مخوان فسانه برم هم‌نفس که در دل من

نشسته است خیالی که راه خواب زده

کشیده خوان خلیلی ز درد و غم واقف

صلای گریهٔ خونین به شیخ و شاب زده

 
 
نامبردگان شاهنامه
ابن یمین

سحرگه آن صنم سرو قد شتاب زده

درآمد از در ابن یمین شراب زده

عرق نشسته ز می بر عذار نازک او

چنانکه بر ورق یاسمین گلاب زده

شکنج طره او بر رخش فتاده چنانک

[...]

حافظ

درِ سرایِ مغان رُفته بود و آب‌زده

نشسته پیر و صلایی به شیخ و شاب زده

سبوکشان همه در بندگیش بسته کمر

ولی ز تَرک کُله چتر بر سحاب زده

شعاع جام و قدح نور ماه پوشیده

[...]

اهلی شیرازی

زهی ز عارض تو گلرخان حجاب زده

شکسته رنگ چو گلهای آفتاب زده

رخ تو گلشن حسن است و نرگس مستت

میان لاله و نسرین فتاده خواب زده

من از لب تو خرابم همآن دوای منست

[...]

شیخ بهایی

در سرای مغان رفته بود و آب زده

نشسته پیرو صلائی به شیخ و شاب زده

سبوکشان همه در بندگیش بسته کمر

ولی ز ترک کله ضمه برسحاب زده

گرفته ساغر عشرت فرشته ی رحمت

[...]

مشاهدهٔ ۱ مورد هم آهنگ دیگر از شیخ بهایی
صائب

عرق به برگ گلت می دود شتاب زده

نگاه گرم که این نقش را بر آب زده؟

چه خانه ها که رساند به آب، طوفانش

رخی که از نگه گرم شد گلاب زده

ز خنده اش جگر آفتاب می سوزد

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه