گنجور

 
واقف لاهوری

مهر و وفا ز من ز بتان جور و کین همه

من آن‌چنان که گفتم و ایشان چنین همه

تو یوسفی و جمله نکویان برادرت

آخر نهند سر به زمین پیش تو همه

با مهربانی توام ای ماه باک نیست

خوبان به من شوند اگر خشمگین همه

دیوانه نیستم ولیکن برای ما

دارند سنگ در بغل و آستین همه

چون بگذری به این قد نازآفرین به باغ

گویند سروها به قدت آفرین همه

هر گه به عزم خانه روان گردی از چمن

همره شوند سرو و گل و یاسمین همه

پیش بتان حدیث گل و لاله سر مکن

هستند خودپسند همه خویش بین همه

رحمی نمی‌کنی تو و گرنه ز گریه‌ام

غمگین همه حزین همه اندوهگین همه

سرمایه‌دار ناز تویی دیگران گدا

خرمن از آن توست بتان خوشه‌چین همه

واقف ندید روی خوش از هیچ‌کس دریغ

گردید این فلک‌زده روی زمین همه

 
 
نسکبان اندروید