گنجور

 
واقف لاهوری

مست و خنجر به کف ای شوخ بیا بسم‌الله

گر تو را هست سر بسم‌ل ما بسم‌الله

بر مزارم که ز اخلاص شدم بسمل تو

یک ره ای شوخ بخوان فاتحهٔ بسم‌الله

واه چه طفلی که به بازیچه نمودی بسمل

اول آن را که بیاموخت تو را بسم‌الله

تیغ در دست پی کشتن ما می‌آیی

حاظرم از سر تسلیم و رضا بسم‌الله

کیست کز ما برساند به جفا پیشه بتان

اینکه بسمل شدن از ما ز شما بسم‌الله

ما صف‌آرای نیازیم و تو لشکرکش ناز

داری ار داعیهٔ جنگ به ما بسم‌الله

جنگ‌کردن چه مناسب که دو سرد اشته است

لطف فرما ز در صلح درآ بسم‌الله

ناوکی سر مده ای ترک کاندار ز شست

سینه کردم سپر تیر بلا بسم‌الله

بت من چند بگویی که دهم دشنامت

از خدا خواستم این را به دعا بسم‌الله

همچو گل دفتری از خرمی‌ات در بغل است

بهر این غمزده فالی بگشا بسم‌الله

تا ز بوی تو شود چشم عزیزان روشن

باز کن پیش صبا بند قبا بسم‌الله

گفتی از لطف در آغوش تو جا خواهم کرد

چیست تأخیر در این لطف بیا بسم‌الله

چند از جا ببرد باد پر کاه مرا

هست اگر جذبهٔ این کاه رباء بسم‌الله

نیست پیر خرابات گرت منظور است

نیست تقصیر در این کار روا بسم‌الله

زاهد از صحبت ما گر سر رفتن داری

هست موجود همان کفش و عصا بسم‌الله

می‌توان درس گرفتن ز کتاب دل من

هست یک مصحف آیات وفا بسم‌الله

عشق گسترده عجب خوان خلیلی واقف

دست از خویش بشو زود بیا بسم‌الله

 
 
نسکبان اندروید