گنجور

 
واقف لاهوری

سری دارم از دست سودا شکسته

به سنگ ملامت ز صد جا شکسته

درین سینه دارم دلی تیره‌روزی

ز سودای زلفت سراپا شکسته

غمت آن ظفر روزی یکه‌تاز است

که صف در صف عیش تنها شکسته

من از کوچه گلرخان چون برآیم

که اینجا مرا خار در پا شکسته

ز سنگ جفا خسته شد سینهٔ من

ندانم درست است دل یا شکسته

تو ای سنگدل از کجایی که یک دل

نمانده است از دست تو ناشکسته

چو گویم قدم نه به چشمم بگوید

درین خانهٔ اشک مینا شکسته

ز دستت به در رفت واقف ازین کو

نگفتی کجا رفت این پاشکسته

 
 
نامبردگان شاهنامه
نظیری نیشابوری

دلی دارم ازو دل ها شکسته

دلی از هر صدای پا شکسته

تنی دارم ز طوفان حوادث

چو کشتی در ته دریا شکسته

ز رعنایان که بر آتش نهندم

[...]

کلیم

ز خجلت تا دل ما را شکسته

بود چون ساقی مینا شکسته

سزاوار جفایت هیچکس نیست

براهت خار قدر پا شکسته

زدستت باده ساقی مومیائی است

[...]

مشتاق اصفهانی

دلم را یار پیش ما شکسته

به پای گلبن این مینا شکسته

سرشکم قطره صاحب شکوهست

که صدره شوکت دریا شکسته

متاعی بهتر از جنس وفا نیست

[...]

آشفتهٔ شیرازی

ز مویت سنبل بویا شکسته

ز رویت لاله حمرا شکسته

رخت کرده کساد گل بگلزار

قدت سرو سهی را پا شکسته

غلامان سر کوی تو غلمان

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه