واقف لاهوری » غزلیات » شمارهٔ ۸۷۹

سری دارم از دست سودا شکسته

به سنگ ملامت ز صد جا شکسته

درین سینه دارم دلی تیره‌روزی

ز سودای زلفت سراپا شکسته

غمت آن ظفر روزی یکه‌تاز است

که صف در صف عیش تنها شکسته

من از کوچه گلرخان چون برآیم

که اینجا مرا خار در پا شکسته

ز سنگ جفا خسته شد سینهٔ من

ندانم درست است دل یا شکسته

تو ای سنگدل از کجایی که یک دل

نمانده است از دست تو ناشکسته

چو گویم قدم نه به چشمم بگوید

درین خانهٔ اشک مینا شکسته

ز دستت به در رفت واقف ازین کو

نگفتی کجا رفت این پاشکسته