جانم به لب رساندهای از دل برآ برو
ای عشق وا شو از سر من ای بلا برو
بوی ز زلف یار نداری چه فاید
بیتحفه آمدی بر ما ای صبا برو
این مشت استخوان هم بذل سگان اوست
بردار سایهاز سر من ای هما برو
آهم به خاک رفتن آن آستانه رفت
ای اشک بهر آبزدن از قفا برو
تنها همین زمان به سفر رفته است دل
ای جان تو هم روان شو بردار پا برو
مانند عمر از تو وفاخواستن خطاست
با کس وفا نمیکنی ای بیوفا برو
آهم به آسمان شد و کاری نکرد آه
باری تو هم برای خدا ای دعا برو
آیینه از نفسزدنی تیره میشود
دزدیده دم به خانهٔ اهل صفا برو
واقف به ملک عشق سفر میکنی خوش است
کردیم ما حواله تو را با خدا برو



با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.